شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بالاخره محرک- محرک یا محرک- پاسخ؟ (قسمت دوم)

در مطلبی که در نوشته های پیشین بود، به تناقضاتی در مورد نظریه ی شرطی سازی کلاسیک اشاره کردم. در این مطلب می خواهم موضوع را روشن تر کنم.
برای حل کردن تعارض پیش آمده مراجعه به منابع دیگر فایده نداشت، برای اینکه اولاً، این دو کتاب ذکر شده، خود از معتبرترین منابع بودند و ثانیاً، وضع منابع دیگر هم بهتر از این نبود. لذا بهتر دیدم که از محتوی نظریه ها بفهمم که مقصود اصلی هر نظریه پرداز چه بوده. برای همین به مفاهیمی که در هر نظریه بدان پرداخته شده، شیوه هایی که برای آزمایش فرضیات به کار گرفته شده و انتقادهایی که دیگران بر هر نظریه داشته اند، توجه کردم. سعی کردم که به فرض های زیربنایی هر نظریه پرداز پی ببرم تا بهتر بتوان نظریه اش را درک کنم. می خواستم درون هر نظریه بروم و از نظر خود نظریه پرداز به نظریه اش نگاه کنم.
در نظریه ی پاولف، آنچه یاد گرفته می شود رابطه ی بین دو محرک است، محرک شرطی و محرک غیرشرطی. یعنی موجود زنده می آموزد هر وقت محرک شرطی بیاید، محرک غیرشرطی هم می آید و لذا همان پاسخی را که به محرک غیر شرطی می دهد به محرک شرطی نیز می دهد. به عبارتی این دو محرک را باهم تداعی می کند. در این نظریه، پاسخ پیامد این تداعی است. برای همین از نظر پاولف پاسخ شرطی همان پاسخ غیرشرطی است، اما با شدت کمتر.
مفاهیمی همچون تعمیم محرک، تمیز محرک و خاموشی، دلیل دیگر بر این است که پاولف معتقد بود که موجود زنده رابطه ی بین دو محرک را یاد می گیرد نه رابطه ی بین محرک و پاسخ (گاتری تقریبا به هیچکدام از این موارد معتقد نبود). در تعمیم ارگانیسم به هر محرکی که شبیه محرک شرطی باشد پاسخ می دهد و در تمیز یاد می گیرد فقط به محرک خاصی پاسخ بدهد. به عبارتی یاد می گیرد فقط محرک شرطی خاصی با محرک غیرشرطی رابطه دارد یعنی فقط همراه یک محرک خاص، محرک غیرشرطی یا همان تقویت کننده می آید. این دالی بر این است که در این نظریه منظور از یادگیری، یادگیری رابطه بین دو محرک است.
مفهومی مثل خاموشی هم بیانگر این است وقتی محرک شرطی می آید و محرک غیر شرطی نمسی آید، خاموشی رخ می دهد. یعنی و قتی این دو مجاور هم نیایند، تداعی شان با هم مشکل می شود.
در ضمن اگر قرار بود که پاولف یادگیری را تداعی محرک با پاخ می دانست، باید محرک شرطی را مجاور با پاسخ ارائه می کرد تا حیوان این دو را باهم تداعی کند، اما پاولف محرک شرطی با محرک غیرشرطی مجاور کرد تا حیوان این دو را با هم تداعی کند. بار دیگر اشاره می کنم که پاسخ شرطی در نظریه ی پاولف پیامد تداعی محرک غیرشرطی با محرک شرطی است.
بعلاوه کسانی هم که بر این نظریه انتقاد داشته اند از گفته هایشان می شود فهمید که نظریه ی پاولف محرک- محرک است نه محرک- پاسخ. مثلا رسکورلا (1988) در مقاله خود باعنوان «شرطی سازی پاولفی آن چیزی نست که شما فکر می کنید» بیان داشت که بیان داشته که آنچه که ارگانیسم یاد می گیرد در اثر مجاورت دو محرک نیست (یعنی پاولف معتقد به یادگیری دو محرک از طریق مجاورت است) بلکه وابستگی دو محرک به هم است که منجر به یادگیری می شود. (هرگنهان، 2005، ص 208).
در ضمن وقتی از انواع شرطی شدن (ردی، همزمان، وارونه، و...) صحبت می شود، بر نحوه ی همایندی دو محرک باهم تاکید می شود. یعنی این تقسیم بندی بر اساس نحوه ی همایندی دو محرک است نه بر اساس همایندی محرک و پاسخ.
و در آخر اینکه نام دیگر نظریه ی پاولف (علاوه بر شرطی سازی کلاسیک) شرطی سازی از طریق جانشینی محرک است. یعنی در این نوع شرطی سازی محرک شرطی جایگزین محرک غیرشرطی می شود و همان پاسخ محرک غیرشرطی را فرا می خواند.
اما نظریه ی گاتری را می توان یک نظریه ی محرک- پاسخ نامید. به تنها قانون نظریه گاتری توجه کنید«مجموعه ای از محرک ها که با حرکتی همراه شود، وقتی دوباره ظاهر شود، همان حرکت را به دنبال خواهد داشت» در اینجا سخن از رابطه ی بین محرک و پاسخ است. در این نظریه هر محرکی پاسخی را فرا می خواند و در همان اولین فراخوانی رابطه محرک و پاسخ یاد گرفته می شود و اگر ارگانیسم باز هم در همان موقعیتِ محرکی قرار بگیرد همان پاسخ ها فراخوانده خواهند شد. به دلیل اینکه هر محرکی منجر به یک پاسخ می شود، گاتری معتقد بود که یادگیری در یک کوشش رخ می دهد، چون هر مجموعه محرکی یک پاسخ را می خواند و لذا نیازی به تمرین و تشویق نیست. از شیوه ی آزمایش هایی که گاتری (گاتری و هورتون، 1946، به نقل از هرگنهان، 2005، ص235) انجام داده می توان فهمید که وی معتقد است یادگیری عبارت است از فراگیری رابطه ی بین محرک و پاسخ. جنس آزمایش های گاتری با آزمایش های پاولف و واتسون متفاوت است. در ضمن مفهوم محرک های ناشی از حرکت در نظریه ی گاتری دقیقاً بیانگر این است که نظریه ی گاتری یک نظریه ی محرک- پاسخ است. محرک های ناشی از حرکت می گوید که هر حرکتی می تواند خود محرکی برای حرکت دیگر باشد. در نظریه ی گاتری همیشه محرک را در رابطه ی مستقیم با پاسخ می بیند. به این جملات دقت کنید:
جاندار به بخش کوچکی از محرک هایی که او را احاطه کرده است پاسخ می دهد و همان بخش کوچک است که با پاسخی که از جاندار سر می زند تداعی می شود (هرگنهان، 2005، ص 231)
یادگیری حاصل مجاورت بین یک الگوی تحریکی و یک پاسخ است (هرگنهان، 2005، ص 232)
تداعی بین محرک های محیطی و رفتار آشکار صورت می گیرد (هرگنهان، 2005، ص232)
در ضمن گاتری فراموشی را قبول ندارد یعنی معتقد است رفتاری فراموش نمی شود بلکه با رفتار جدید جایگزین می شود. در این نظریه اصلاً فراموشی جایگاهی ندارد چون هر محرکی پاسخی را فرا می خواند و اگر محرکی پاسخ قبلی را فرا نخواند، فراموشی رخ نداده بلکه یادگیری جدیدی اتفاق افتاده. این نشان می دهد که گاتری معتقد به تداعی محرک- پاسخ است.
همچنین گاتری به تعمیم و تمیز محرک معتقد نبود. وی می گفت اگر کودکی روی تابلو بتواند پاسخ یک جمع را بنویسد، معلوم نیست که بتواند پاسخ همان جمع را هنگامی که نشسته است بنویسد ( هرگنهان، 2005، ص 245)
از جمع گفته ها می توان نتیجه گرفت که پاولف و همچنین واتسون معتقد بودند که ارگانیسم رابطه ی بین محرک شرطی و محرک غیرشرطی را یاد می گیرد و این دو را با هم تداعی می کند، اما گاتری معتقد بود که ارگانیسم رابطه ی بین محرک و پاسخ را یاد می گیرد و محرک را با پاسخ تداعی می کند.
...............................
منبع:
هرگنهان، بی. آر و السون، متیو. اچ (2005). مقدمه ای بر نظریه های یادگیری (ویرایش هفتم). ترجمه: علی اکبر سیف (1387). تهران: دوران.

‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر