دکارت: عقل و هوش را همگان دارند، اما روش استفاده از آن را نمی دانند. مدت ها بود که به این فکر می کردم که اگر می شد در زندگی روزمره هم روش علمی را به کار برد چه انقلابی بر پا می شد. در ماشین نشسته اید، استارت می زنید اما ماشین روشن نمی شود. چرا؟ در این موقع شما از چه روشی برای کشف واقعیت استفاده می کنید؟ دانش آموزی بر خلاف همیشه نمره ی کمی می گیرد. در این نمونه چگونه برخورد می کنید؟ به دوستی تلفن می زنید اما به تماس شما پاسخی داده نمی شود؟ در این مورد چگونه مسئله را تبیین می کنید؟ شیوه ی برخورد شما با مسائل فوق می تواند متفاوت باشد. می توانید روش مند به جستجوی واقعیت برآیید و یا بی هدف، متعصبانه، پیرو، پیشگویانه و از طریق کوشش و خطا به جستجوی واقعیت بروید. مسلماً جستجوی هدف مند شما را بهتر به واقعیت نزدیک می کند. اما با چه روشی؟ روشهای مختلفی برای تبیین دنیا و پدیده های آن وجود دارد. روش تمثیلی، روش قیاسی، روش استقرایی، روش منطقی و روش علمی. بیشتر ما از روش تمثیلی و قیاسی استفاده می کنیم. مثلاً چون دفعه پیش برای ماشین خواهرم همین اتفاق افتاده، پس احتمالاً مشکل همانی باشد که برای ماشین خواهرم اتفاق افتاد (تمثیل). در اینجا برخورد شما همانند همان طوطی کچل داستان مولانا است. یا با دوست تان دارید در مورد همکار جدیدتان صحبت می کنید. دوسست تان می پرسد که همکارتان اهل کجاست. شما پاسخ می دهید اهل یکی از روستاهای دور افتاده شهرتان است. احتمالاً دوسست شما فکر می کند وی خیلی آدم با کلاسی نباشد (قیاس). دراینجا برخورد دوست تان شبیه بچه ای است که فرق سگ، گربه، گاو، گوسفند و خلاصه هر حیوان چهار پا را نمی فهمد و به همه می گوید هاپو (به اصطلاح رفتار گرایان تعمیم محرک). یا به فروشگاه می روید و می خواهید لپ تاپی بخرید. فروشنده از مزایای یکی از لب تاپ ها تعریف می کند و کار آن را تضمین می کند. اما همین که می دانید جنس چینی است، از خریدنش منصرف می شوید (قیاس). یا شخصی رادر خیابان می بینید که تلو تلو می خورد پیش خودتان تصور می کنید احتمالاً مست است (قیاس یا تمثیل) و راهتان را کج می کنید و شاید چند فحش هم نثارش کنید. در تمامی موارد بالا ما از روش هایی استفاده کردیم که دقت بالایی ندارند و ما را به واقعیت و کنه امور راهنمایی نمی کنند. «تجدد از زمانی آغاز شد که روش های جدید اندیشه به وسیله کسانی چون بیکن، دکارت، کپلر و گالیله جایگزین روش های سنتی شد » (یثربی، 1385، ص 105). هنوز هم در کشور ما خیلی از کسانی که ادعای روشن فکری دارند و بر مسند امور فرهنگی و آموزشی نشسته اند، نهایتاً از منطق ارسطویی پیروی می کنند که خالی از پیش فرض های غلط نیست. هنوز هم در کشور ما به روش بی توجهی می شود و فقط در پی اینیم سریعا به نتیجه برسیم. کار هادر کشور ما نتیجه مدار است نه فرایند مدار. از فکر جدید، مدنیت، پیشرفت، استقلال سیاسی و اقتصادی، نظام ایمانی، آزادی، قانون، حقوق انسانی و هزاران مسئله دیگرسخن گفته و آرزو مندانه در پی تحقق آن هستیم، اما هرگز ازروش و چگونگی دست یابی به آن سخن نمی گوییم. آیا تنها با صداقت و علاقه یک یا چند نفر به قانون و قانون مندی، می توان جامعه ای را که با هزاران گونه ناهنجاری فرهنگی، تربیتی، وزیستی روبرو است را قانونمند کرد؟ وضعیت امروزی ما یک نتیجه است، نتیجه ی یک فرایند و یک طرز فکر، لذا برای تغییر دادن این نتیجه نباید مستقیماً سراغ خود نتیجه رفت چون همچنان فرایندهای موجود همان نتایج را به بار می آورند. اگر بخواهیم به سراغ نتایج برویم بدون اینکه به فرایند ها توجه کنیم، همانند کسی است که سر و صدای جیر جیر درب اطاقش را با گذاشتن پنبه در گوش برطرف می کند. باید به علت ها پی برد و علت ها را برطرف کرد و روش دقیق پی بردن به علتها روش علمی است. روش علمی دقیق ترین منعطف ترین و متعالی ترین روش شناخت بشری است. . حال می خواهیم بگوییم روش علمی چیست؟ چگونه علمی بیاندیشیم؟ چگونه افرادی با طرز فکر علمی تربیت کنیم؟ ادامه دارد...
دکارت: تا کتابی هست برای فهمیدن، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدانم است و تا پزشکی هست که به من می گوید چه بخور و چه نخور، دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم؟ چرا این کارهای ملالت آور را به دیگران نسپارم؟ در دنیای امروزی به علت وسعت ارتباطات و تخصصی شدن امور، هر روزه انسان ها در معرض توصیه ها و باید و نباید هایی از طرف متخصصین و دیگرانی قرار می گیرد که علاوه بر فواید، می تواند معایبی نیز داشته باشد. از تبلیغات شرکت های مختلف تا فلان دکتر و متخصص، مجلات خبری، اینترنت که خودش دنیای دیگری است. انسان های امروزی به برکت همین پیشرفت و تخصصی شدن امور، زیر بار سنگین اطلاعاتی که هر روزه بدان ها ارائه می شود، فرصت، توان و نیازی به اندیشیدن ندارند. در تمامی زمینه ها افرادی هستند که به جای شما می اندیشند. در سیاست، در فرهنگ، در دین، در اقتصاد و .... در این رابطه عده ی اندکی می اندیشند و تولید می کنند و عده کثیری این اندیشه ها را مصرف می کنند. تفاوت عمده ی ملل پیشرفته با ملل عقب مانده ای مثل ما در همین جاست. شاید بارها پیامک ها، کلیپ ها، ایمیل ها، کتاب ها و سخنرانی هایی را در مورد تفاوت های ایرانیان با سایر ملل را دیده و یا مطالعه کرده اید. در اکثر این موراد به مسائلی سطحی و نتایج توجه شده است تا به عمق مسئله و فرایند ها. مثلاً می گویند ایرانی قانون شکن، دروغ گو، لاف زن، بی برنامه، بی نظم و...است اما خارجی ها فلان و بهمان. آیا با آگاهی از اینکه چه هستیم گرهی باز می شود؟ یا باید به علل ریشه ای تر بپردازیم؟ صد سال پیش، جمال الدین اسد آبادی، بزرگ ترین مشکل ما را بی قانونی دانست. اما آیا در این صد سال تغییری کردیم؟ شما را به گفته ی دکارت در آغاز این متن ارجاع می دهم و این سخن انشتاین را می آورم که: اندیشیدن سخت ترین کار برای انسان است. اگر می خواهید متمدن و روشنفکر محسوب شوید، اگر می خواهید در امور مربوط به خودمان پیشرو باشیم نه پیرو و اگر می خواهید زندگی تان را خودتان مدیریت کنید، نباید اجازه دهید که زندگیتان جولان گاه اندیشه های دیگران شود. تا انسان ها توان اندیشیدن نداشته باشند، با اندیشه های دیگران به جایی نخواهند رسید. در زمان های گذشته انسان ها اندیشمند تر از امروز بودند. امروزه افراد دانشمندی می بینیم که خالی از اندیشه اند. مثلاً به افرادی بر می خوریم که تاریخچه 100 ساله لیونل مسی، سایز کمر جنیفر لوپز، موقعیت پایگاه فضایی ناسا در آسمان، نام پسرخاله آبدارچی مایکروسافت و ... را می داند و خلاصه از واجبات است که در مورد همه چیز، چیزکی بدانند. اما دریغ از زره ای اندیشه. البته شاید این نسل امروزی حاصل تربیت ما معلمان باشد که ذهن کودک را انبار تصور می کردیم که باید با زور لگد هم که شده یک مشت اطلاعات داخلش بچپانیم و همین طرز فکر ما در مورد ذهن، به نوجوانان و جوانان امروزی انقال یافته که به ذهن خود به عنوان انباری نگاه می کنند که هی باید یاد بگیرند و بدون اینکه بدانند این یادگیری به چه دردشان می خورد و بدون اینکه از اطلاعات وارد شده، اطلاعات دیگری تولید شود. اگرچه لازمه ی تفکر و آفرینش داشتن حداقلی از دانش است، اما دانش گزینش شده و هدفمند نه هر دانشی. ساختار کتاب درسی، برنامه ی آموزشی، کلاس، قوانین و روش تدریس معلم، فضا را برای اندیشیدن و اندیشمند تربیت کردن باز نمی کند. بارها شنیده و دیده و یا خوانده ام، سیاحان و کسانی که با ایرانیان برخورد دارند از هوش سرشار ایرانیان و از دایره اطلاعات ایرانی به وجد می آیند اما آن ها نمی دانند که دریغ از اندیشه و خلاقیت و آفرینش. امروزه با تکنولوزی ناشی از اندیشه ی اندیشمندان، دیگر نیازی به حفظ این همه اطلاعات نیست چرا که می توانید میلیون ها واحد اطلاعاتی را در حافظه ی گوشی تان داشته باشید و هر اطلاعاتی را می توانید از دریای وب به دست آورید. شاید بپرسید پس تکلیف آموزش در مدارس چیست؟ حال که در دنیای امروزی هر اطلاعاتی را می توان در مدت اندکی به دست آورد پس چه چیزی را باید آموزش داد؟ مدارس باید روش ها و مهارت ها را آموزش دهند. روش تفکر، روش حل مسئله، روش تحقیق و مهارت های زبانی، ارتباطی و .... فرد مجهز به این روش ها و مهارت ها، از اطلاعات و منابع موجود دانش به صورت هدفمند استفاده می کند و دانش جدیدی تولید می کند و از سطح مصرف کننده بالاتر می رود. ما باید در مدارس مان تولید کننده ی دانش تربیت کنیم نه انباری. مهمترین و اساسی ترین روشی که باید به کودکان آموخته شود روش اندیشیدن است. اندیشیدن بدون خطا. چگونه بدون خطا بیاندیشیم؟ روش صحیح اندیشه و حل مسئله چیست؟ و چگونه آن را به کودکان و دانش آموزان مان آموزش دهیم؟ در نوشته های بعدی به این موضوع خواهم پرداخت ادامه دارد...
یکی از دغدغه های هر ایرانی آگاه و دلسوز این است که چرا ما با توجه به تارخ درخشانی که در گذشته های دور داشته ایم، متاسفانه ملتی منحط شده ایم و جزو جوامع عقب افتاده هستیم. چرا با وجود دو انقلابی که در صد سال اخیر کردیم به جامعه آرمانی مان دست نیافتیم و هردفعه شکل جدیدی از همان جامعه قبلی شدیم؟ کتاب های چندی در این مورد نوشته شده. از جمله، جامعه شناسی خودمانی (حسن نراقی)، چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت (کاظم علمداری)، فرهنگ سیاسی ایران (سریع القلم)، جامعه شناسی نخبه کشی (علی رضا قلی)، درخشش های تیره (آرامش دوست دار)، ما چگونه ما شدیم (صادق زیبا کلام) و چرا «عقب» مانده ایم (علی محمد ایزدی). هر یک از این آثار از دیدگاهی خاص به بررسی علل عقب ماندگی ایران پرداخته اند. در اثر علی محمدایزدی «چرا عقب مانده ایم» بیشتر به ویژگی های اخلاقی و روانی ایرانیان پرداخته شده و عامل اصلی عقب ماندگی را همین ویژگی ها ذکر می کند. در این پست و در پست های بعدی سعی می کنم خلاصه ای از نظریات ایشان را با اشاراتی به تربیت کودکان ذکر کنم. امید است مفید واقع شود. فصل دوم: شخصیت اخلاقی ما ایرانیان هرودت مورخ یونانی در دوره کورش از ویژگی های اخلاقی ایرانیان نوشته است. «چیزی که برای پارسی، کردنش ممنوع و گفتنش هم جایز نیست، دروغگویی است. دروغگویی ننگین ترین عیب نزد پارسیان است و پس از آن شرم آور ترین نقص، داشتن قرض است. چرا که گویند مقروض مجبور است دروغ بگوید». گزنفون یک قرن بعد از هردوت می گوید: «این روزها خیلی ها فریب شهرت پارسی ها را از حیث وفای به عهد و حفظ سوگند –مطابق با آنچه در گذشته بوده است- می خورند، و همینکه آنها را نزد شاه می برند سرشان را از بدن قطع می کنند. این روزها برعکس سابق، کسانی که به نفع شاه خیانت کنند مورد عنایت شاه قرار می گیرند. ... روح ورزشکاری و سلحشوری در ایرانیان به کلی مرده است و به تن پروری خو کرده اند. تقوای پارسیان در آنها خاموش شده است. خلاصه پارسیان این روزها تقدسشان نسبت به خدایان واحترامشان به والدین وانصافشان درباره خلق و شجاعتشان در موقع جنگ بسیار کمتر از آن است که در سابق بود. جیمز موریه در کتاب سیاحت ایران و ارمنستان و آسیای صغیر و استانبول می نویسد: «در تمامی دنیا مردمانی به لاف زنی ایرانیان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ایرانیان است. هیچ ملتی مانند ایرانی دو رو نیست. همان لحظه که دارند با تو تعارف می کنند نباید از شرشان در امان باشی. همچنین وی در کتاب سرگذت حاجی بابای اصفهانی بیان می کند: «یاران به ایرانیان دل مبندید که وفا ندارند و آدم را به دام می اندازند. دروغ ناخوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم شاهد بزرگ این معنی، قسم های ایشان را ببینید، سخن راست را چه حاجت است به قسم؟ به جان تو، به جان خودم، به مرگ اولادم، به روح پدرم، به شاه، به جقه شاه، به مرگ تو، به ریش تو، به سبیل تو، به سلام علیکم، به نان و نمک، به پیغمبر، به اجداد طاهرین پیغمبر، به قبله، به قرآن، به حسن و حسین، به چهارده معصوم، به دوازده امام، و.... خلاصه آنکه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و چشم مقدس و ریش و سبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراق و آب حمام، همه را مایه می گذارند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند» شاردن سیاح مشهور فرانسوی که در عهد صفوی مکرر به ایران صفر کرده، بیان می کند: «ایرانیان بسیار مخفی کار و متقلب و متملق هستند. به غایت دروغگو هستند و کارشان همه پرگویی و قسم و آیه است» مکدونالد انگلیسی می نویسد« ایرانیان مردمانی مهمان نواز، نسبت به بیگانگان مهربان و در رفتار و کردار بی نهایت مودب و ملایم اند. گفتارشان گیرنده و دلفریب و مصاحبتشان گوارا و دلپذیر است ولی فاقد برخی از ویژگی های اخلاقی هستند چنانکه در تمام فنون مکر و حیله و دو رویی و ریا کاری ماهرند و نسبت به زیر دستانشان شقی و غدار و در مقابل بالاتر از خود افتاده و فروتن». سرپرسی سایکس در کتاب هشت سال در ایران می نویسد: « تباهی اخلاقی ایرانیان بدبختانه ضرب المثل است» ونسان مونتی درکتاب ایران (1957) می نویسد: «در پشت پرده، روح ملتی پنهان است که از دوران طفولیت، منهوب و درهم کوفته است؛ چون به نا امیدی خو گرفته است» رحیم نامور در مقاله ای درروزنامه شفق سرخ، 6 شهریور 1311 درباره هموطنانش می گوید: «پایبند به هیچ یک از ملکات اخلاقی نیستند و به شئون و مقدسات فردی و اجتماعی اعتنایی ندارند و جز پرکردن کیسه واطفای شهوت مشئوم از زندگی چیزی نمی فهمد. دروغ می گوید، فریب می دهند، مانند خاکشیر به هر مزاجی می سازند، ودر مقابل هر بادی تسلیم می شوند و این کاررا زبر دستی میدانند». سید محمدعلی جمال زاده در کتاب خلقیات ایرانی می نویسد: هر چه بیشتر با این مردم می جوشم و بیشتر با آنها نشست و برخاست می کنم کمتر اخلاقشان به دستم می آید و کمتر از کار و بارشان سر در می آورم. با همه قیافه جدی که به خود می گیرند، هیچ کار دنیا را جدی نمی گیرند، مگر در سه مورد مخصوص: شکم، کیسه و تنبان. این ملت برای حل و فصل امور به سه طریق عمل می کند 1. سر هم بندی. 2- سیاست عالیه ماست مالی. 3- روش مرضیه ساخ و پاخت». فریدون توللی در سال های بعداز 1340، که به طور کلی از مبارزات سیاسی مایوس شده بود قصیده ای تحت عنوان زهرخند نوشته که در اینجا قسمتی از آن را ذکر می کنیم: ترسم زفرط شعبده چندان خرت کنند تا داستان عشق وطن باورت کنند من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند گیرم زدست چون تو نخیزت خیانتی خدمت مکن که رنجه به صدکیفرت کنند گر وا کند حصار قزل قطعه لب به گفت گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز دل برمنه، که یکتنه در سنگرت کنند ......... نا برده رنج گنج میسر شود عزیز رو دیده باز کن که چه در کشورت کنند بازار غارت است تو ای بی خبر نخسب گویی بزن، که فارغ از این چنبرت کنند ......... در خایه مالی ای دل غافل حکایتی است گر یادگیری از همگان برترت کنند
مهدی بازرگان در کتاب سازگاری ایرانی می نویسد وقتی بنا شد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، مخالفت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه گرم تر از آش شده، صرف و نحو بنویسد، یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته، دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصاید را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمانی به رنگی در آمد، دلیلی نداردکه نقش و نام چنین ملتی از صفحه روزگار برداشته شود. برگرفته از کتاب چرا عقب مانده ایم، علی محمد ایزدی (1382). تهران: نشر علم.
آدميان در بدو تولد با يکديگر تفاوت چنداني ندارند. يک کودک در هر جاي دنيا که متولد شود اشتراکات بسياري با کودکان ديگر دارد. هر فردي از آغاز طفوليت همان طريقه هايي را بر مي گزيند که فرهنگ جامعه او ايجاب مي کند. به بيان ديگر انسان ناگذير است که خود مختاري سائق هاي زيستي را با قيدها، آداب و رسوم و خواستهاي فرهنگ جامعه خويش به مهار بکشد تا بتواند به عنوان يک عضو سالم و مورد قبول جمع در جامعه زندگي کند. زيرا کجروي از موازين فرهنگي مستوجب عقوبت است.
هنگامي که انگيزه هاي رواني و تظاهرات سائق هاي زيستي طفل با ارزشها و موازين فرهنگي جامعه انطباق يافت، شخصيت او شکل گرفته است. به بيان ديگر شخصيت متعادل وقتي حاصل مي آيد که کشش هاي شخصي با انتظارات جمعي توافق يافته باشد. هر فرهنگي ويژگي هاي خاص خود را دارد و اين ويژگي ها بر شکل گيري شخصيت کاربران فرهنگي تاثير دارد (مثلا انگليسي ها خونسردند و امريکايي ها متعهد، ژا پني ها پرتلاش و اسکاتلندي ها خسيس و فرانسوي ها رمانتيک و ايراني ها بدبين). در يک فرهنگ مادر توجه زيادي به کودک مي کند، به روش صحيحي کودک را از شير مي گيرد، در تميز داشتن او دقت مي کند، کودک ازحمايت و توجه خاصي بر خوردار است و ... و در فرهنگ ديگر کودک به روشهاي خشن از شير گرفته مي شود، مادر در تميز کردن کودک دقت نمي کند. حال اگر توجه داشته باشيم که در دنيا هيچ فرهنگي مانند فرهنگ ديگر نيست و به تعداد اقوام و جامعه هاي مختلف فرهنگ هاي متفاوت وجود دارد، متوجه مي شويم که به تعداد فرهنگ ها، روش هاي پرورش اطفال و بالنتيجه شخصيت هاي متفاوت داريم. مسئله مهمي که در رابطه فرهنگ و شخصيت مطرح است اين است که: تاثير فرهنگ در تکوين شخصيت تا چه حد است؟ و شخصيت تا چه اندازه در چگونگي فرهنگ تاثير مي گذارد؟ و بالاخره تاثيرات متقابل فرهنگ و شخصيت چگونه است؟ آيا مي توان يک شخصيت اساسي را که مبين شخصيت هاي افراد يک جامعه است براي هر فرهنگي معين کرد؟ برا ي پاسخ دادن به اين سوال بايد دست به تحقيقي تطبيقي بزنيم.
تحقيقات خانم مارگارت ميد انسان شناس امريکايي در نوع خود جالب توجه است. ميد با مشاهده بحران هاي دوره نوجواني در بين دختران امريکا اين مساله را مطرح مي کند: علل بحران هاي يي که به هنگام نوجواني روي مي دهد چيست؟ آيا اين بحران ها ريشه رواني دارد يا منشا آنها اجتماعي است؟ براي اين منظور دست به مطالعاتي تطبيقي زد. ميد نشان داد که بسياري از مسائل و مشکلات رواني خاص يک فرهنگ هستند و در برخي فرهنگ هاي ديگر يافت نمي شوند. مثلا عقده عديپي که فرويد ذکر مي کند در فرهنگ هايي ديده مي شود که خانواده هسته اي است و ليبيدو کودک به شخص خاصي (مانند پدر) معطوف مي شود اما در فرهنگ هايي مانند قبايل ساموا اين چنين نيست. در اين قبايل طفل تا سنين 6 يا 7 سالگي در خانه مي ماند، خانواده گستره است و حدود 10 يا 12 نفر با هم در يک جا زندگي مي کنند. وجود افراد متعدد به غير از پدر و مادر در کنار طفل مانع از اين مي شود که الزاما پدر يا مادر مظهر قدرت و سانسور اجتماعي باشند و براي کودک تصويري از والدين ظالم ايجاد گردد. در ساموا بين تضاد هاي جنسي و قوانين اخلاقي مانند جامعه هاي غربي تضادي نيست و به همين دليل امراض رواني که نتيجه بحران هاي بلوغ در جامعه امريکا است، درساموا ديده نمي شود. ميد در تحقيق ديگري بوميان سه قبيله از گينه جديد را بررسي گرد و با اين بررسي نشان داد که اختلافات شخصيتي که مغرب زمين بين زن ومرد قائل مي شود فيزيولوژيک نيستند بلکه تحت تاثير تعليم و تربيتي است که زن ومرد از فرهنگ جامعه خود در يافت ميدارند.
خانم راث بنديکت انسان شناس امريکايي مي گويد: فرهنگ همان روانشناسي فرد است که با بعد زمان بر روي پرده سينما منعکس شود يا به بيان ديگر هر نمونه فرهنگي نموداري است از شخصيت مردمي که به آن فرهنگ تعلق دارند.
حال بپردازيم به اينکه فرهنگ و شخصيت چگونه برهم تاثير مي گذارند
انسان نياز ها و غرايزي دارد که بايد ارضا شود. اما رندگي اجتماعي امکان ارضا شدن تمامي اميال و غرايز انسان را فراهم نمي کند و بند هاي اجتماعي و اخلاقي اين اجازه را به افراد نمي دهند که هرگاه و در هر جايي تمايلات خود را ارضا کنند. کاردينر معتقد است از يک طرف احتياجات اوليه انسان از جمله شهوت، بايد ارضاي خود را با نهاد هاي اجتماعي و با موازين و ارزشهاي جامعه تطبيق دهد و از طرف ديگر هر گاه بعضي از اين اميال هرگز تجلي نکنند و يا به صورت مورد قبول جامعه ظاهر نشوند و يا به نحو سمبوليک ارضا نشوند، اين احتياجات وئ سائق ها با ابداع اساطير، افسانه ها، اشعار، موسيقي و خلاصه فرهنگ عامه به تدريج نهادهاي موجود در جامعه را تغيير مي دهند.
کاردينر بيان مي کند چون همه اطفال يک جامعه با نهاد هاي اوليه (مانند سازمان خانواده، شيوه هاي تريبيتي کودکان، نوع تشويق يا تنبيه، آيين هاي مربوط به غذا خوردن، تميز نگه داشتن کودک، کمبود يا وفور غذا، و...) مشابهي روبرو هستند همه آنها مشخصات مشابهي را در شخصيت خود خواهند داشت و آن شالوده شخصيت اساسي جامعه را تشکيل مي دهد. شخصيت اساسي در واقع شخصيت مشترک توده مردم يک جامعه را نشان مي دهد که در شرايط مشابه، دوره طفوليت را گذرانده اند. تغيير شخصيت اساسي در طي زمان بسيار جزئي و کند است. اگر عواملي بعد از دوران کودکي پيدا شود که با شرايط نا مناسب دوران طفوليت متفاوت باشد رفتار و نظر کم کم تغير مي کند ولي اگر چنين نشود عکس العمل هاي کودک به شکل عادت در آمده و ادامه پيدا خواهد کرد و در بزرگي منش و الگوي رفتاري وي را مشخص خواهد کرد. الگوي رفتاري که خود به خود نا خودآگاه است. اين تجربيات و نوع تربيت بالاخره نظام خاصي براي تظاهر خود پيدا مي کند ( نظام هايي چون: اساطير، داستانها، نهاد ها، ايدئولوژي ها و ....).
و اما یک سوال:
آيا مي توان گفت بحراني که جوانان امروزي در کشورهاي صنعتي با آن رو برو هستند حاصل محيط نامناسب دوران جنگ جهاني دوم است؟ آيا مي توان گفت رزم آوران جنگ دوم جهاني همان کودکان محيط رعب، وحشت و گرسنگي جنگ جهاني اول بودند؟
همیشه سخت ترین کارها درست فکر کردن می باشد، به ویژه هنگامی که موضوع آن خودت باشی.
کارشناس ارشد روانشناسی تربیتی هستم و یادداشت هایم را در این پهنه به دست فراموشی می سپارم
ای سالک، راهی نیست. راه با پیمودن پدید می آید. با رفتن است که راه را می سازی و اگر واپس بنگری، هر آنچه می بینی، فقط رد گام هایی است که روزی پاهایت آنها را پیموده است