۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

20 توصیه برای تدریس موفق

1. معلمان باید نظامی از قواعد را در رابطه با موضوع های شخصی و روشِ کار به کار برند.
2. معلمان باید از ادامه رفتارهای نادرست جلوگیری کنند.
3. معلمان باید اقدام های انظباطی را درست اجرا کنند.
4. معلمان باید خیلی در کلاس حرکت کنند (برای نظارت بر کارکلاسی).
5. معلمان باید با موقعیت های اخلال آور، با جلب توجه کم برخورد کنند (با پیام های غیرکلامی، نزدیک رفتن، نگاه کردن).
6. معلمان باید سعی کنند که تکالیف و فعالیت ها جالب و مفید باشند، مخصوصن وقتی کودکان تنها کار می کنند.
7. معلمان باید نظامی از قواعد را که به دانش آموزان امکان بدهد فعالیت های درسی را با کمترین راهنمایی انجام دهند به کار برند.
8. معلمان باید زمان فراگیری درس را بهینه کنند. دانش آموزان باید فعّالانه و خلّاقانه در فعالیت های درسی شرکت کنند.
9. معلمان باید علامت مشخصی را برای جلب توجه دانش آموزان مورد استفاده قرار دهند.
10. معلمان نباید تا هنگامی که همه ی دانش آموزان توجه کنند، شروع به صحبت کردن کنند.
11. معلمان باید از تکنیک های آموزشی گوناگون استفاده کنند و آموزش را با نیاز های یادگیری منطبق سازند.
12. معلمان باید نظامی از پرسش تصادفی را مورد استفاده قرار دهند.
13. معلمان باید از تکنیک هایی استفاده کنند که در آن ها فعالیت های عینی و ملموس به تدریج جای خود را به فعالیت های ذهنی و انتزاعی می دهد.
14. معلمان باید بتوانند در یک آن به بیش از یک موضوع توجه کنند.
15. معلمان باید درس را روشن و بی ابهام به کلاس ارائه دهند.
16. معلمان باید به کودکان نشان دهند که به آن ها علاقه مندند، آن ها را می پذیرند و برای آن ها ارزش قائل هستند.
17. معلمان باید به نیت ها، احساسات و تجربه های کودکان چه آشکار و چه پنهان پاسخ بدهند.
18. معلمان باید برای کمک به دانش آموز در دادن پاسخ بهتر، آن گاه که پاسخ وی نادرست یا دارای ایراد است، از روش هایی مانند بیان سوال به صورتی دیگر، راهنمایی یا پرسیدن سوالی دیگر استفاده کنند.
19. معلمان باید برای بیان انتظارات خود به دانش آموزان توانا تر، گاهی از انتقاد های ملایم استفاده کنند.
20. معلمان باید فعالیت های خود انگیخته دانش آموزان مثل سوال کردن، اظهار نظر کردن، یا دیگر فعالیت ها را پذیرا باشند و از آن ها استفاده کنند.
.................................
منبع: لفرانسوا، گی. آر. (بی تا). روان شناسی برای معلمان. ترجمه: هادی فرجامی (1378). مشهد: شرکت به نشر.

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

بالاخره محرک- محرک یا محرک- پاسخ؟

دیروز داشتم روی یک پروژه ی تهیه ی نقشه های شناختی (cognitive mapping) از نظریات روان شناسی یادگیری کار می کردم. به نظریه ی شرطی سازی کلاسیک که رسیدم، به تناقضاتی در معتبر ترین کتب روانشناسی یادگیری برخوردم که دیدم بد نیست در وبلاگم آن ها را ذکر کنم.
جریان از این قرار است که برخی روان شناسان یادگیری معتقدند که در اثر شرطی شدن، رابطه ی بین دو محرک (محرک شرطی و محرک غیر شرطی) آموخته می شود و برخی دیگر معتقدند که رابطه بین محرک و پاسخ (محرک شرطی و پاسخ شرطی) آموخته می شود. اما در این دو کتاب معتبر دقیقا معلوم نیست چه کسی به چه چیزی معتقد است. جملاتی از این کتاب ها را می آورم و قضاوت را به شما می سپارم. همچنین سعی خواهم کرد در آینده ی نزدیک این تناقضات را برطرف کنم و در یادداشتی جداگانه بنویسم.

«پاولف و شاگردانش در یافتند که فراگیری- تشکیل پیوند محرک- پاسخ- به تعدادی همایندی CS و US نیاز دارد» (لفرانسوا، 2000، ص 45).
یعنی در اثر همراه آمدن دو محرک شرطی و غیر شرطی باهم، موجود زنده یاد می گیرد که محرک شرطی را با پاسخ پیوند بزند یا تداعی کند. من که نفهمیدم چطوری می شود در اثر همایندی دو محرک، رابطه ی محرک با پاسخ آموخته بشه، شما چطور؟
در همین کتاب در 12 صفحه بعد نوشته شده: «گاتری می گوید انسان ها و حیوانات در یک کوشش یاد می گیرند. آنچه آن ها یاد می گیرند، رابطه ی دو محرک نیست (به صورتی که مثلن در شرطی سازی کلاسیک پاولف اتفاق می افتد) بلکه رابطه ی بین محرک و پاسخ است» (لفرانسوا، 2000، ص 57).
بالاخره چی شد؟ پاولف یادگیری را پیوند بین محرک-محرک می داند یا محرک-پاسخ؟ برای پیدا کردن این پاسخ سری به کتاب دیگری می زنیم.
«برای پاولف آشکار بود که از طریق همراهی CS (محرک شرطی) و US (محرک غیر شرطی) این دو با هم تداعی می شوند» (هرگنهان و السون، 2005، ص 194).
«برای گاتری، یادگیری حاصل مجاورت بین یک الگوی تحریکی و یک پاسخ است» ص 232.
یعنی یادگیری عبارت است از تشکیل پیوند بین محرک و پاسخ.
در همین کتاب در صفحه 334 نوشته شده: « رفتار گرایانی مانند پاولف، واتسون، گاتری و هال می گفتند تداعی های محرک- پاسخ آموخته می شوند...... اما تولمن را باید یک نظریه پرداز S-S (محرک– محرک) دانست» (هرگنهان و السون، 2005، ص 334).
یعنی رفتار گرایانی مانند پاولف و دیگران معتقدند یادگیری یعنی تشکیل پیوند محرک-پاسخ است ولی تولمن معتقد است یادگیری تشکیل پیوند محرک- محرک است.
به به عجب آشفته بازاری شد. خداییش شما به جای من، می توانید بفهمید بالاخره کی به کیه چی به چیه؟
این جملات از دو کتاب معتبر در زمینه ی روان شناسی یادگیری هستند؟؟؟!!! این هم از وضع علوم به اصطلاح انسانی آقا.
.............................
منابع:
لفرانسوا، گی. آر (2000). نظریه های یادگیری انسان (ویرایش چهارم). ترجمه: یحیی سید محمدی (1386). تهران: روان.
هرگنهان، بی. آر و السون، متیو. اچ (2005). مقدمه ای بر نظریه های یادگیری (ویرایش هفتم). ترجمه: علی اکبر سیف (1387). تهران: دوران.

پیرامون علوم انسانی

اوّلن علوم انسانی راباید تعریف کرد و محدوده اش را مشخص ساخت. به چه علومی می گویند علوم انسانی. اصلن مگر سایر علوم غیرانسانی هستند؟ تا آنجایی که من می دانم این تقسیم بندی به این شکل (علوم انسانی، ریاضی، تجربی، هنر و...) فقط در کشور ما رایج است و هیچ مبنایی برای این تقسیم بندی نمی بینم. در بیشتر جاها علوم را بر اساس روشی که برای تبیین پدیده ها به کار می برند تقسیم می کنند. مثلن علوم تجربی روششان مشخص است. از روش مشاهده پذیر و قابل تکرار برای تبیین پدیده ها استفاده می کنند. یا ریاضی روش خاص خود را دارد و برای تبیین پدیده ها از آن روش استفاده می کند. فلسفه، تاریخ، هنر ادبیات هم همین طور. حال بحث به اینجا می رسد علومی همچون روان شناسی، علوم اجتماعی، علوم تربیتی، مدیریت، و.... جزء علوم تجربی هستند یا علوم انسانی؟ در کشور ماعلوم انسانی و تقریبن در همه جای دنیا علوم تجربی. چون این علوم از روش علوم تجربی استفاده می کنند. علمی مانند روانشناسی از روش تجربی برای تبیین پدیده ها استفاده می کند و تمامی یافته هایش مشاهده پذیر و قابل تکرار هستند. روانشناسی بر آزمایش های تکرار پذیر و قابل مشاهده مبتنی است و شما اگر مدرک فوق لیسانس روانشناسی داشته باشید در مدارکتان مینویسند MS ،یعنی: Master Science. در ضمن در دانشگاه هایی که فرق علوم را می فهمند، دانشکده روانشناسی در کنار دانشکده های علوم زیستی و تجربی قرار می گیرد. اصن بسیاری از تحقیقات روانشناسی مستلزم استفاده از آزمایش های زیست شناسی است. بزگ ترین روان شناسان به نحوی زیست شناس و یا پزشک بوده اند مثلن همین پاولف که زیست شناس بود، یا فروید که پزشک بود و یا .... حال نمیدانم بر چه اساسی به علومی مانند روانشناسی می گویند علوم انسانی. علوم انسانی را به علومی مانند فلسفه، ادبیات، تاریخ، هنر و... باید اطلاق کرد. نمی خواهم اهمیت علوم انسانی را کم کنم و هر کس بخواهد این کار را بکند حتمن مشکلی دارد، اما هر چیزی باید سر جای خودش قرار بگیرد. علوم انسانی در جایگاه علوم انسانی و علوم تجربی در جایگاه علوم تجربی. برای همین است که در هیچ یک ازدانشگاه های ما آزمایشگاه های مجهز روانشناسی وجود ندارد، و وقتی به مسئولین هم میگویی تعجب می کنند و می گویند: مگر روانشناسی هم علمی است که به ازمایشگاه احتیاج داشته باشد. امروزه هیچ نظریه روانشناسی وجود ندارد که تبینی زیستی از آن نشود و همینطور برعکس. برای همین علوم را بر اساس روشی که برای شناخت پدیده ها به کار می برند تقسیم می کنند، نه بر اساس گفته های نه نه کلسوم.

چرایی و چگونگی خرد ورزی (قسمت سوم)

در قسمت های پیش گفتیم که چه لزومی دارد بیاندیشیم و بیان کردیم که اندیشیدن روش می خواهد و اندیشه ی بدون روش، بیشتر غرق شدن در تخیلات است تا تفکر. در اینجا به دنبال این هستیم انواع روش های اندیشیدن را بیان کنیم.
و از زمان ارسطو به بعد دو روش قياس «از كل به جز» و استقرا «از جز به كل» براي درك و فهم امور و پديده‌ها رايج بوده است.
استفاده از روش قياسي قرن‌ها رايج بوده است، اما روش استقرايي از اواخر قرن شانزدهم (يا اوايل قرن هفدهم) و بيشتر تحت تأثير افرادي چون فرانسيس بيكن، ديويد هيوم، و جان لاك مورد تأكيد قرار گرفت. به ‌نظر بيكن، روش قياسي نمي‌تواند هميشه محقق را در كشف حقايق ياري دهد، زيرا لازم است محقق به مشاهده و گردآوري اطلاعاتي درباره موضوع مورد پژوهش بپردازد تا با ويژگي‌هاي خاص موضوع آشنا شود. روش استقرائی بیانگر این امر است که از واقعیت های جزئی و انفرادی می‌توان به واقعیت های کلی دست یافت. مسیر حرکت در روش استقرائی از جزء به کل رسیدن است. به عبارت دیگر با مشاهده چند جز از یک جامعه، حکمی کلی در مورد کل آن جامعه بدهیم. به عنوان مثال اگر مشاهده کنیم که حسن، زینب، مجید، و سیاوش همگی مذهبی و غیر منطقی هستند، پس حکم کلی بدهیم که همه ی افراد مذهبی، غیر منطقی هستند. یا مثلاً مشاهده کنیم که سگ، گربه و گوسفند و گاو موجودات زنده‌ای هستند که به غذا نیاز دارند و حکم کنیم که هر موجود زنده‌ای به غذا نیاز دارد. البته وقتی چنین استدلالی می کنیم ممکن است استدلال مان صحیح نباشد و حکم کلی ما تمامی افراد مورد نظر را در بر نگیرد. مثلاً بگوییم چون ده ها جنس چینی دیده ام که کیفیت خوبی نداشته اند پس کالای چینی بی کیفیت است. یا مثلاً چون با هر مردی برخورد داشتم به من دروغ گفته، پس همه ی مردها دروغگو هستند.
روش قیاسی
در این روش مسیر استدلال از کل به جزء است. به عبارتی از احکام کلی نتایج جزئی گرفته می‌شود. مثلاً اگر بگوییم زن ها همه ناقص العقل هستند، سارینا هم یک زن است پس او هم ناقص العقل است، یک استدلال از نوع قیاسی کرده ایم. یا مثلاً بگوییم پرندگان تخم گذارند، شترمرغ هم یک پرنده است، پس تخم گذار است. یا مثلاً بگوییم، گرفتن نمره ی بد توسط دانش آموزان در اثر درس نخواندن است، علی نمره ی بدی گرفته است، پس علی درس نخوانده است. یا مثلاً بگوییم، صادق داستان نویس خوبی است، این داستان از صادق است، پس این داستان خوبی است. همانطور که می بینید برخی از استدلال های ما نادرست هستند و این بستگی به صحت یا عدم صحت فرض اولیه ما دارد. وقتی بیان می کنیم همه ی زن ها ناقص العقل هستند این فرض ما صحت ندارد و یا صحتش نیاز به آزمایش دارد. همچنین صحت فرض اول دال بر صحت حکم نهایی نیست. مثلا وقتی می گوییم صادق داستان نویس خوبی است، پس این داستان که از صادق است، داستان خوبی است. فرض اول دال برحکم نهایی نیست.
روش تمثیلی
این روش که با عنوان استدلال ناقص نیز شناخته می‌شود حکم به امری جزئی به خاطر شباهتش با امر جزئی دیگر است. این روش معمولاً یک روش نارسا و ناقصی است که اغلب توسط کودکان و افراد کم تجربه و کم اطلاع بکار می‌رود. به عنوان مثال کودکی چنین استدلال می‌کند معلم سال اول که من عینکی بود بداخلاق بود پس معلم سال دوم من هم که عینکی است بداخلاق است. محمد بسیجی بود و ریش داشت، حسن هم ریش دارد، پس بسیجی است.
اهمیت استدلال
شیوه استدلال درست در زندگی انسان اهمیت فزاینده‌ای دارد. علاوه بر تاثیری که در روند پیشرفت علم بجا می‌گذارد در زندگی فردی و روزمره افراد نیز دارای تاثیرات بسیار عمیق است. استدلال نادرست افراد اغلب مشکلات و نتیجه گیری های نادرستی را برای آن ها بوجود می‌آورد که ممکن است به خدشه‌دار شدن روابط، باورهای ذهنی غلط و حتی ناراحتی روحی و روانی منجر شود. امروزه روان شناسان بر این باورند که برخی از بیماری های روانی انسان ریشه در باورها و استدلال ها و شناختهای نادرست افراد دارد. به استدلالهای نادرست یک فرد افسرده توجه کنید.
1. من در ازدواج اولم شکست خوردم پس در ازدواج دوم شکست خواهم خورد (استدلال تمثیلی نادرست).
2. من در امتحان ریاضی شکست خوردم پس در تمامی امتحانات شکست خواهم خورد یا من شکست می‌خورم (استدلال استقرائی نادرست).
3. من در تمامی مشاغلی که تاکنون اختیار کردم شکست خوردم پس در این شغلم نیز شکست خواهم خورد. (استدلال قیاسی نادرست)
کمک به رشد استدلال
با توجه به اهمیتی که استدلال در شیوه ی اندیشیدن افراد دارد لازم است با استفاده از راهبردهایی به رشد استدلال کودکان و نوجوانان کمک شود.
1. مسائلی که به کودکان داده می‌شود متناسب با سطح رشدی آن ها باشد.
2. به آن ها کمک شود تا درباره موضوعاتی که فکر می‌کنند با مفاهیم و تصورات روشن و آشنایی سروکار پیدا کنند.
3. دوری کردن از توضیح و نشان دادن راه حل زیاد. باید به آن ها اجازه داد تا خود در فرآیند حل مساله درگیر شوند و فقط در صورت احساس درماندگی و ناتوانی نهایی به آن ها کمک شود.
4. نتیجه گیری آن ها را با روش سقراطی بررسی قرار دهید تا علت دقیق اشتباه آنان معلوم شود.
5. از آنها بخواهید (زمانیکه در بحثهای گروهی هستند) نتایج خود را با دیگران مقایسه کنند.
6. به آنها آموزش داده شود از تاثیر هیجانات و تعصبات خود در روند استدلال و نتیجه گیری جلوگیری نمایند.

اما برسیم به روش علمی. روش علمی به مجموعه‌ای از روش‌ها اشاره دارد که برای بررسی پدیده‌ها، دست یافتن به دانش جدید، یا اصلاح و ادغام دانش‌های پیشین به‌کار می‌رود. یک روش تحقیقی برای این‌که علمی به‌شمار آید باید بر پایه شواهد مشاهده‌پذیر، تجربی و قابل اندازه‌گیری بنا شده‌باشد و از یک سری اصول مشخص استدلالی پیروی کند. به دیگرسخن، در روش علمی، داده‌ها از راه مشاهده و آزمایش گردآوری می‌شوند، و پس از آن تدوین (فرمول‌بندی) شده و با فرضیه‌های موجود مقایسه می‌شوند. برعکس روش استقرایی که از مشاهده ی پدیده ها به یک حکم کلی می رسیدیم، در روش علمی از مشاهدات به یک فرضیه می رسیم که باید صحت آن را بیازماییم.
«روش علمي» يا «Scientific method» در حقيقت همان روندي است كه در جريان يك تحقيق علمي روي مي‌دهد. محققان و دانشمندان براي حل علمي مسائل و يافتن پاسخ براي پرسش‌هاي خود روش علمي را بكار مي‌برند. روش علمي روشي منطقي و استقرائي است كه مانند پله‌هاي نردبان از چند مرحله‌ي پشت سر هم تشكيل شده است.
جالب اينجاست كه بدانيد بنيانگذار روش علمي، دانشمند ايراني، ابن علي، حسن بن حسن بن هيثم يا ابن هيثم بوده است. روشي كه او در حل مسائل پي گرفت او را بدعت‌گذار علوم كاربردي و فيزيك تجربي كرد. روش ابن هيثم در حدود 1000 سال پيش بسيار شبيه روش علمي مدرن است كه در قرن 20اُم تدوين و تهيه شده و امروزه به صورت زير در آمده است:
1- طرح يك سوال يا مساله.
2- جمع‌آوري اطلاعات (با مطالعه‌ي يافته‌هاي افراد قبلي، آزمايش و مشاهده).
3- فرضيه‌سازي (يعني حدس و گمان زدن درباره‌ي علت پديده).
4- آزمايش فرضيه.
5- جمع‌آوري و ثبت و آناليز داده‌ها (يافته‌ها).
6- تفسير داده‌ها، نتيجه‌گيري، نظريه‌سازي (يا نقطه‌ي شروع يك فرضيه‌سازي جديد).
7- تكرار آزمايش تا مطمئن شوند كه نتيجه اتفاقي نبوده است.
8- انتشار گزارش.
9- بازآزمايي يا آزمايش دوباره كه معمولا توسط دانشمندان ديگر انجام مي‌شود.
البته روشي كه براي حل مساله در رياضي بكار مي‌رود طور ديگري است و از روش حل مسائل در ساير علوم پيروي نمي‌كند كه اصطلاحا به آن «روش رياضي» مي‌گويند.


منابع:

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

خاطره ای عجیب !!!؟؟؟

سال اول کاری، در منطقه ی ماهیدشت در پایه ی دوم و سوم تدریس می کردم. یادم می آید یک روز می خواستم از بچه ها آزمون تقسیم بگیرم. برای همین یک تقسیم روی تخته نوشتم و از دانش آموزان خواستم که هر کسی می تواند بیاید این تقسیم را حل کند. یکی از دانش آموزان بلند شد و با جرات هرچه تمام تر گفت: «آقا من بیام». پای تابلو آمد و شروع کرد به حل کردن. بعد از اینکه کلی به مخش فشار آورد، یه جایی گیر کرد. از وی خواستم اجازه بدهد فرد دیگری بیاید و تقسیم را حل کند. نفر بعدی را خودم صدا زدم: «احمد بیا پای تابلو و تقسیم رو حل کن». احمد آمد، نوشته های روی تابلو را پاک کرد و دوباره تقسیم را نوشت، اما هر چه فکر کرد نتوانست چیزی بنویسد. برای همین من نفر بعدی را صدا کردم: «سعید تو بیا». نفر بعدی آمد مثل نفر اول تخته را پاک کرد و دوباره تقسیم را نوشت. این رفتارش را که دیدم به فکر فرو رفتم. چرا تخته را پاک کرد، احمد که چیزی ننوشته بود. تخته که تمیز بود. همه چیز که حاضر بود، تازه تقسیم هم نوشته شده بود پس چرا سعید تخته را پاک کرد؟ بعد از ساعت کلاس با خودم فکر می کردم و کلی چیزهای جالب در مورد رفتار احمد به دستم آمد. آن موقع به ذهنم رسید نکند سیاست مدارهای ما هم مثه سعید هستند. آخر هر کدامشان که می رود و آن یکی می آید، تمام کار های قبلی را بد می داند و از صفر شروع می کند؟؟؟!!!
روزهای بعد به این رفتار دانش آموزان بیشتر توجه می کردم. دیدم در خیلی از کارهایشان این طور هستند. حتی موقعی که یک عمل ریاضی در دفترشان انجام می دهند، وقتی یه اشتباه کوچک مرتکب می شوند، هر چه را نوشته بودند پاک می کردند. برایم عجیب بود. این سوال در ذهنم ماند که چرا بعضی بچه ها اینطوری رفتار می کنند.
اگه کسی میدونه چرا به منم بگه.

چرایی و چگونگی خرد ورزی (قسمت دوم)

دکارت: عقل و هوش را همگان دارند، اما روش استفاده از آن را نمی دانند.
مدت ها بود که به این فکر می کردم که اگر می شد در زندگی روزمره هم روش علمی را به کار برد چه انقلابی بر پا می شد.
در ماشین نشسته اید، استارت می زنید اما ماشین روشن نمی شود. چرا؟ در این موقع شما از چه روشی برای کشف واقعیت استفاده می کنید؟ دانش آموزی بر خلاف همیشه نمره ی کمی می گیرد. در این نمونه چگونه برخورد می کنید؟ به دوستی تلفن می زنید اما به تماس شما پاسخی داده نمی شود؟ در این مورد چگونه مسئله را تبیین می کنید؟
شیوه ی برخورد شما با مسائل فوق می تواند متفاوت باشد. می توانید روش مند به جستجوی واقعیت برآیید و یا بی هدف، متعصبانه، پیرو، پیشگویانه و از طریق کوشش و خطا به جستجوی واقعیت بروید. مسلماً جستجوی هدف مند شما را بهتر به واقعیت نزدیک می کند. اما با چه روشی؟
روشهای مختلفی برای تبیین دنیا و پدیده های آن وجود دارد. روش تمثیلی، روش قیاسی، روش استقرایی، روش منطقی و روش علمی. بیشتر ما از روش تمثیلی و قیاسی استفاده می کنیم. مثلاً چون دفعه پیش برای ماشین خواهرم همین اتفاق افتاده، پس احتمالاً مشکل همانی باشد که برای ماشین خواهرم اتفاق افتاد (تمثیل). در اینجا برخورد شما همانند همان طوطی کچل داستان مولانا است. یا با دوست تان دارید در مورد همکار جدیدتان صحبت می کنید. دوسست تان می پرسد که همکارتان اهل کجاست. شما پاسخ می دهید اهل یکی از روستاهای دور افتاده شهرتان است. احتمالاً دوسست شما فکر می کند وی خیلی آدم با کلاسی نباشد (قیاس). دراینجا برخورد دوست تان شبیه بچه ای است که فرق سگ، گربه، گاو، گوسفند و خلاصه هر حیوان چهار پا را نمی فهمد و به همه می گوید هاپو (به اصطلاح رفتار گرایان تعمیم محرک). یا به فروشگاه می روید و می خواهید لپ تاپی بخرید. فروشنده از مزایای یکی از لب تاپ ها تعریف می کند و کار آن را تضمین می کند. اما همین که می دانید جنس چینی است، از خریدنش منصرف می شوید (قیاس). یا شخصی رادر خیابان می بینید که تلو تلو می خورد پیش خودتان تصور می کنید احتمالاً مست است (قیاس یا تمثیل) و راهتان را کج می کنید و شاید چند فحش هم نثارش کنید. در تمامی موارد بالا ما از روش هایی استفاده کردیم که دقت بالایی ندارند و ما را به واقعیت و کنه امور راهنمایی نمی کنند.
«تجدد از زمانی آغاز شد که روش های جدید اندیشه به وسیله کسانی چون بیکن، دکارت، کپلر و گالیله جایگزین روش های سنتی شد » (یثربی، 1385، ص 105). هنوز هم در کشور ما خیلی از کسانی که ادعای روشن فکری دارند و بر مسند امور فرهنگی و آموزشی نشسته اند، نهایتاً از منطق ارسطویی پیروی می کنند که خالی از پیش فرض های غلط نیست. هنوز هم در کشور ما به روش بی توجهی می شود و فقط در پی اینیم سریعا به نتیجه برسیم. کار هادر کشور ما نتیجه مدار است نه فرایند مدار. از فکر جدید، مدنیت، پیشرفت، استقلال سیاسی و اقتصادی، نظام ایمانی، آزادی، قانون، حقوق انسانی و هزاران مسئله دیگرسخن گفته و آرزو مندانه در پی تحقق آن هستیم، اما هرگز ازروش و چگونگی دست یابی به آن سخن نمی گوییم. آیا تنها با صداقت و علاقه یک یا چند نفر به قانون و قانون مندی، می توان جامعه ای را که با هزاران گونه ناهنجاری فرهنگی، تربیتی، وزیستی روبرو است را قانونمند کرد؟
وضعیت امروزی ما یک نتیجه است، نتیجه ی یک فرایند و یک طرز فکر، لذا برای تغییر دادن این نتیجه نباید مستقیماً سراغ خود نتیجه رفت چون همچنان فرایندهای موجود همان نتایج را به بار می آورند. اگر بخواهیم به سراغ نتایج برویم بدون اینکه به فرایند ها توجه کنیم، همانند کسی است که سر و صدای جیر جیر درب اطاقش را با گذاشتن پنبه در گوش برطرف می کند. باید به علت ها پی برد و علت ها را برطرف کرد و روش دقیق پی بردن به علتها روش علمی است. روش علمی دقیق ترین منعطف ترین و متعالی ترین روش شناخت بشری است.
. حال می خواهیم بگوییم روش علمی چیست؟ چگونه علمی بیاندیشیم؟ چگونه افرادی با طرز فکر علمی تربیت کنیم؟
ادامه دارد...

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

چرایی و چگونگی خرد ورزی

دکارت: تا کتابی هست برای فهمیدن، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدانم است و تا پزشکی هست که به من می گوید چه بخور و چه نخور، دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم؟ چرا این کارهای ملالت آور را به دیگران نسپارم؟
در دنیای امروزی به علت وسعت ارتباطات و تخصصی شدن امور، هر روزه انسان ها در معرض توصیه ها و باید و نباید هایی از طرف متخصصین و دیگرانی قرار می گیرد که علاوه بر فواید، می تواند معایبی نیز داشته باشد. از تبلیغات شرکت های مختلف تا فلان دکتر و متخصص، مجلات خبری، اینترنت که خودش دنیای دیگری است. انسان های امروزی به برکت همین پیشرفت و تخصصی شدن امور، زیر بار سنگین اطلاعاتی که هر روزه بدان ها ارائه می شود، فرصت، توان و نیازی به اندیشیدن ندارند. در تمامی زمینه ها افرادی هستند که به جای شما می اندیشند. در سیاست، در فرهنگ، در دین، در اقتصاد و .... در این رابطه عده ی اندکی می اندیشند و تولید می کنند و عده کثیری این اندیشه ها را مصرف می کنند. تفاوت عمده ی ملل پیشرفته با ملل عقب مانده ای مثل ما در همین جاست. شاید بارها پیامک ها، کلیپ ها، ایمیل ها، کتاب ها و سخنرانی هایی را در مورد تفاوت های ایرانیان با سایر ملل را دیده و یا مطالعه کرده اید. در اکثر این موراد به مسائلی سطحی و نتایج توجه شده است تا به عمق مسئله و فرایند ها. مثلاً می گویند ایرانی قانون شکن، دروغ گو، لاف زن، بی برنامه، بی نظم و...است اما خارجی ها فلان و بهمان. آیا با آگاهی از اینکه چه هستیم گرهی باز می شود؟ یا باید به علل ریشه ای تر بپردازیم؟ صد سال پیش، جمال الدین اسد آبادی، بزرگ ترین مشکل ما را بی قانونی دانست. اما آیا در این صد سال تغییری کردیم؟ شما را به گفته ی دکارت در آغاز این متن ارجاع می دهم و این سخن انشتاین را می آورم که: اندیشیدن سخت ترین کار برای انسان است.
اگر می خواهید متمدن و روشنفکر محسوب شوید، اگر می خواهید در امور مربوط به خودمان پیشرو باشیم نه پیرو و اگر می خواهید زندگی تان را خودتان مدیریت کنید، نباید اجازه دهید که زندگیتان جولان گاه اندیشه های دیگران شود. تا انسان ها توان اندیشیدن نداشته باشند، با اندیشه های دیگران به جایی نخواهند رسید.
در زمان های گذشته انسان ها اندیشمند تر از امروز بودند. امروزه افراد دانشمندی می بینیم که خالی از اندیشه اند. مثلاً به افرادی بر می خوریم که تاریخچه 100 ساله لیونل مسی، سایز کمر جنیفر لوپز، موقعیت پایگاه فضایی ناسا در آسمان، نام پسرخاله آبدارچی مایکروسافت و ... را می داند و خلاصه از واجبات است که در مورد همه چیز، چیزکی بدانند. اما دریغ از زره ای اندیشه. البته شاید این نسل امروزی حاصل تربیت ما معلمان باشد که ذهن کودک را انبار تصور می کردیم که باید با زور لگد هم که شده یک مشت اطلاعات داخلش بچپانیم و همین طرز فکر ما در مورد ذهن، به نوجوانان و جوانان امروزی انقال یافته که به ذهن خود به عنوان انباری نگاه می کنند که هی باید یاد بگیرند و بدون اینکه بدانند این یادگیری به چه دردشان می خورد و بدون اینکه از اطلاعات وارد شده، اطلاعات دیگری تولید شود. اگرچه لازمه ی تفکر و آفرینش داشتن حداقلی از دانش است، اما دانش گزینش شده و هدفمند نه هر دانشی.
ساختار کتاب درسی، برنامه ی آموزشی، کلاس، قوانین و روش تدریس معلم، فضا را برای اندیشیدن و اندیشمند تربیت کردن باز نمی کند. بارها شنیده و دیده و یا خوانده ام، سیاحان و کسانی که با ایرانیان برخورد دارند از هوش سرشار ایرانیان و از دایره اطلاعات ایرانی به وجد می آیند اما آن ها نمی دانند که دریغ از اندیشه و خلاقیت و آفرینش. امروزه با تکنولوزی ناشی از اندیشه ی اندیشمندان، دیگر نیازی به حفظ این همه اطلاعات نیست چرا که می توانید میلیون ها واحد اطلاعاتی را در حافظه ی گوشی تان داشته باشید و هر اطلاعاتی را می توانید از دریای وب به دست آورید. شاید بپرسید پس تکلیف آموزش در مدارس چیست؟ حال که در دنیای امروزی هر اطلاعاتی را می توان در مدت اندکی به دست آورد پس چه چیزی را باید آموزش داد؟ مدارس باید روش ها و مهارت ها را آموزش دهند. روش تفکر، روش حل مسئله، روش تحقیق و مهارت های زبانی، ارتباطی و .... فرد مجهز به این روش ها و مهارت ها، از اطلاعات و منابع موجود دانش به صورت هدفمند استفاده می کند و دانش جدیدی تولید می کند و از سطح مصرف کننده بالاتر می رود. ما باید در مدارس مان تولید کننده ی دانش تربیت کنیم نه انباری. مهمترین و اساسی ترین روشی که باید به کودکان آموخته شود روش اندیشیدن است. اندیشیدن بدون خطا. چگونه بدون خطا بیاندیشیم؟ روش صحیح اندیشه و حل مسئله چیست؟ و چگونه آن را به کودکان و دانش آموزان مان آموزش دهیم؟ در نوشته های بعدی به این موضوع خواهم پرداخت
ادامه دارد...

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

تاثیر آموزش خود تنظیمی در خودکارامدی و پیشرفت در ریاضی

همانطوری که معلمان پیشرفت دانش آموزان در ریاضی را مورد بررسی قرار می دهند، نیاز است که قضاوت های دانش آموزان در مورد کارامدی خویش در ریاضی را مورد بررسی قرار دهند. به عبارتی معلمان باید بررسی کنند تا بدانند که دانش آموزان چه قضاوتی در موردتوانایی های خودشان در ریاضی دارند. یکی از عمده ترین عوامل موثر در عملکرد ریاضیات در دوره ابتدایی و راهنمایی، همین قضاوت های دانش آموزان در مورد توانایی هایشان است.
معلمان باید توجه داشته باشند که تکالیف کلاسی باید اطلاعاتی در مورد توانایی های دانش آموزان فراهم کند و همچنین خودکارامدی دانش آموزان را تقویت کند. لذا تکالیف کلاسی باید به گونه ای باشد که دانش آموزان در آنها موفق شود و احساس کارامدی کند.
پس از انجام تکالیف کلاسی معلمان می توانند اطلاعاتی را در مورد توانایی های دانش آموزان برایشان فراهم کنند تا دانش آموزان نسبت به توانایی های خویش آگاه تر شوند. دانش آموزانی که می توانند توانایی های خود را ارزیابی کنند، خودتنظیمی شان در یادگیری بهبود می یابد.
راهبردها (استراتژی، راه حل) در ریاضیات بسیار مهم هستند. دانش آموزان ممکن است راهبردهای بسیاری را برای حل مسائل ریاضی آموخته باشند، اما ممکن است آنها را به کار نبرند، چون در مورد اهمیتشان چیزی نمی دانند. معلمان باید رابطه بین راهبرد ها و قضاوتهای کارامدی را نشان دهند و همچنین نشان دهند که چگونه این دو متغیر در عملکرد ریاضی تاثیر می گذارد. دانش آموزانی که راهبردها را در حل مسائل تشخیص می دهند، خود کارامدی بهتری نسبت به دانش آموزانی که راهبردهای حل مسئله را تشخیص نمی دهند دارند.
نتایج بسیاری از تحقیقات نشان میدهد که خود ارزیابی در پیشرفت ریاضی بسیار مهم است. دانش آموزان به صورت خودکار پیشرفت خود را ارزیابیب نمیکنند. لذا معلمانمیتوانند با راهبرهایی به دانش آموزان برای خود ارزیابی کمک کنند .معلمان میتوانند برای بهبود خودارزیابی (خودتنظیمی) فرصت های مکرری را فراهم کنند تا دانش آموزان بدانند که چه چیزی را آموخته اند و اشتباهاتشان چیست. با ارائه شاخص های محسوس پیشرفت به دانش آموزان، خود کارامدی آنان بهبود می یابد.
در نهایت خودکارامدی ضعیف و غیر واقعی می تواند دلیل اجتناب دانش آموزان از چالش های درسی باشد، مخصوصا در درسی مانند ریاضیات. معلمان باید قضاوت های نادرست دانش آموزان را تشخیص دهند و برای تصحیح آن برنامه ریزی و اقدام کنند.

منبع:
Ramdass, d. & Zimmerman, B. L. (2008). Effects of self-correction strategy training on middle school student's self-efficacy, self-evaluation, and mathematics division learning. Journal of advanced academics, 20 (1), pp 18-41

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

اثرات انگیزشی معلم در کلاس درس

خلاصه فصل هشتم از کتاب انگیزش درتعلیم و تربیت را می توانید از اینجا دانلود کنید.
انگیزش در تعلیم و تربیت. فصل هشتم، اثرات معلم در کلاس درس.

چرا«عقب» مانده ایم؟

یکی از دغدغه های هر ایرانی آگاه و دلسوز این است که چرا ما با توجه به تارخ درخشانی که در گذشته های دور داشته ایم، متاسفانه ملتی منحط شده ایم و جزو جوامع عقب افتاده هستیم. چرا با وجود دو انقلابی که در صد سال اخیر کردیم به جامعه آرمانی مان دست نیافتیم و هردفعه شکل جدیدی از همان جامعه قبلی شدیم؟
کتاب های چندی در این مورد نوشته شده. از جمله، جامعه شناسی خودمانی (حسن نراقی)، چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت (کاظم علمداری)، فرهنگ سیاسی ایران (سریع القلم)، جامعه شناسی نخبه کشی (علی رضا قلی)، درخشش های تیره (آرامش دوست دار)، ما چگونه ما شدیم (صادق زیبا کلام) و چرا «عقب» مانده ایم (علی محمد ایزدی).
هر یک از این آثار از دیدگاهی خاص به بررسی علل عقب ماندگی ایران پرداخته اند. در اثر علی محمدایزدی «چرا عقب مانده ایم» بیشتر به ویژگی های اخلاقی و روانی ایرانیان پرداخته شده و عامل اصلی عقب ماندگی را همین ویژگی ها ذکر می کند. در این پست و در پست های بعدی سعی می کنم خلاصه ای از نظریات ایشان را با اشاراتی به تربیت کودکان ذکر کنم. امید است مفید واقع شود.
فصل دوم: شخصیت اخلاقی ما ایرانیان
هرودت مورخ یونانی در دوره کورش از ویژگی های اخلاقی ایرانیان نوشته است. «چیزی که برای پارسی، کردنش ممنوع و گفتنش هم جایز نیست، دروغگویی است. دروغگویی ننگین ترین عیب نزد پارسیان است و پس از آن شرم آور ترین نقص، داشتن قرض است. چرا که گویند مقروض مجبور است دروغ بگوید».
گزنفون یک قرن بعد از هردوت می گوید: «این روزها خیلی ها فریب شهرت پارسی ها را از حیث وفای به عهد و حفظ سوگند –مطابق با آنچه در گذشته بوده است- می خورند، و همینکه آنها را نزد شاه می برند سرشان را از بدن قطع می کنند. این روزها برعکس سابق، کسانی که به نفع شاه خیانت کنند مورد عنایت شاه قرار می گیرند. ... روح ورزشکاری و سلحشوری در ایرانیان به کلی مرده است و به تن پروری خو کرده اند. تقوای پارسیان در آنها خاموش شده است. خلاصه پارسیان این روزها تقدسشان نسبت به خدایان واحترامشان به والدین وانصافشان درباره خلق و شجاعتشان در موقع جنگ بسیار کمتر از آن است که در سابق بود.
جیمز موریه در کتاب سیاحت ایران و ارمنستان و آسیای صغیر و استانبول می نویسد: «در تمامی دنیا مردمانی به لاف زنی ایرانیان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ایرانیان است. هیچ ملتی مانند ایرانی دو رو نیست. همان لحظه که دارند با تو تعارف می کنند نباید از شرشان در امان باشی. همچنین وی در کتاب سرگذت حاجی بابای اصفهانی بیان می کند: «یاران به ایرانیان دل مبندید که وفا ندارند و آدم را به دام می اندازند. دروغ ناخوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم شاهد بزرگ این معنی، قسم های ایشان را ببینید، سخن راست را چه حاجت است به قسم؟ به جان تو، به جان خودم، به مرگ اولادم، به روح پدرم، به شاه، به جقه شاه، به مرگ تو، به ریش تو، به سبیل تو، به سلام علیکم، به نان و نمک، به پیغمبر، به اجداد طاهرین پیغمبر، به قبله، به قرآن، به حسن و حسین، به چهارده معصوم، به دوازده امام، و.... خلاصه آنکه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و چشم مقدس و ریش و سبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراق و آب حمام، همه را مایه می گذارند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند»
شاردن سیاح مشهور فرانسوی که در عهد صفوی مکرر به ایران صفر کرده، بیان می کند: «ایرانیان بسیار مخفی کار و متقلب و متملق هستند. به غایت دروغگو هستند و کارشان همه پرگویی و قسم و آیه است»
مکدونالد انگلیسی می نویسد« ایرانیان مردمانی مهمان نواز، نسبت به بیگانگان مهربان و در رفتار و کردار بی نهایت مودب و ملایم اند. گفتارشان گیرنده و دلفریب و مصاحبتشان گوارا و دلپذیر است ولی فاقد برخی از ویژگی های اخلاقی هستند چنانکه در تمام فنون مکر و حیله و دو رویی و ریا کاری ماهرند و نسبت به زیر دستانشان شقی و غدار و در مقابل بالاتر از خود افتاده و فروتن».
سرپرسی سایکس در کتاب هشت سال در ایران می نویسد: « تباهی اخلاقی ایرانیان بدبختانه ضرب المثل است»
ونسان مونتی درکتاب ایران (1957) می نویسد: «در پشت پرده، روح ملتی پنهان است که از دوران طفولیت، منهوب و درهم کوفته است؛ چون به نا امیدی خو گرفته است»
رحیم نامور در مقاله ای درروزنامه شفق سرخ، 6 شهریور 1311 درباره هموطنانش می گوید: «پایبند به هیچ یک از ملکات اخلاقی نیستند و به شئون و مقدسات فردی و اجتماعی اعتنایی ندارند و جز پرکردن کیسه واطفای شهوت مشئوم از زندگی چیزی نمی فهمد. دروغ می گوید، فریب می دهند، مانند خاکشیر به هر مزاجی می سازند، ودر مقابل هر بادی تسلیم می شوند و این کاررا زبر دستی میدانند».
سید محمدعلی جمال زاده در کتاب خلقیات ایرانی می نویسد: هر چه بیشتر با این مردم می جوشم و بیشتر با آنها نشست و برخاست می کنم کمتر اخلاقشان به دستم می آید و کمتر از کار و بارشان سر در می آورم. با همه قیافه جدی که به خود می گیرند، هیچ کار دنیا را جدی نمی گیرند، مگر در سه مورد مخصوص: شکم، کیسه و تنبان. این ملت برای حل و فصل امور به سه طریق عمل می کند 1. سر هم بندی. 2- سیاست عالیه ماست مالی. 3- روش مرضیه ساخ و پاخت».
فریدون توللی در سال های بعداز 1340، که به طور کلی از مبارزات سیاسی مایوس شده بود قصیده ای تحت عنوان زهرخند نوشته که در اینجا قسمتی از آن را ذکر می کنیم:
ترسم زفرط شعبده چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم زدست چون تو نخیزت خیانتی
خدمت مکن که رنجه به صدکیفرت کنند
گر وا کند حصار قزل قطعه لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز
دل برمنه، که یکتنه در سنگرت کنند
.........
نا برده رنج گنج میسر شود عزیز
رو دیده باز کن که چه در کشورت کنند
بازار غارت است تو ای بی خبر نخسب
گویی بزن، که فارغ از این چنبرت کنند
.........
در خایه مالی ای دل غافل حکایتی است
گر یادگیری از همگان برترت کنند

مهدی بازرگان در کتاب سازگاری ایرانی می نویسد
وقتی بنا شد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، مخالفت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه گرم تر از آش شده، صرف و نحو بنویسد، یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته، دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصاید را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمانی به رنگی در آمد، دلیلی نداردکه نقش و نام چنین ملتی از صفحه روزگار برداشته شود.
برگرفته از کتاب چرا عقب مانده ایم، علی محمد ایزدی (1382). تهران: نشر علم.