۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

انگیزه تحصیلی

تعاريف
انگيزه :
اصطلاح انگيزه از فعل لاتين mover به معني حرکت دادن مشتق شده است. انگيزه، چيزي است که ما را به جنبش و حرکت وادار، و کمک مي کند تا تکاليف خود را کامل کنيم. انگيزه فرايندي است که طي آن فعّاليّت هدف محور برانگيخته و حفظ مي شود. انگيزه، يک فرايند است نه يک فراورده. ما نمي توانيم انگيزه را مستقيماً مشاهده کنيم؛ امّا مي توانيم آن را از رفتارهايي مانند انتخاب تکاليف، تلاش، استقامت و گفتار، استنباط کنيم. انگيزه، هدفمند است و نيازمند فعاليّت جسماني يا ذهني است. و همچنين انگيزه، رفتار را حفظ مي کند» (پنتريچ و شانک، 2002، ص17).
مفهوم انگيزه يا برانگيختگي به حالات و شرايطي در فرد يا گروه اطلاق مي شود که:
رفتار يا رفتار ها را راه مي اندازند.
رفتار را جهت مي دهند وهدايت مي کنند.
رفتار را تا رسيدن به هدف نگه مي دارند.
بنا براين انگيزه سه ويژگي مشخص دارد و اکثر تعاريف انگيزه به اين سه ويژگي اشاره مي کنند:
جنبه ي انرژي زايي.
جنبه ي جهت دهي.
جنبه ي مقاومت (شعاري نژاد، 1378).
بحث از انگيزه، در واقع، بحث از تعليل يا علّت يابي رفتار آدمي است. بحث از اين که چرا مردم، متفاوت عمل مي کنند؟ و حتّي چرا شخص واحد، متفاوت عمل مي کند؟ خيلي افراد فکر مي کنند انگيزه مفهوم واحدي است. از نقطه نظر عموم مردم، تنها مسئله درباره انگيزه، مقدار آن است. بنابراين، انگيزه به عنوان يک ساختار واحد، از مقدار صفر تا کم، متوسط، زياد، خيلي زياد، نوسان دارد.
در مقابل شماري از نظريه پردازان انگيزه معتقدند که:« انگيزه انواع مختلفي دارد (آيمز1،1987؛ آيمز و آرچر2،1988؛ اتکينسون3،1964؛ کوندري و استوکر4،1992؛ دسي5،1992). براي مثال انگيزه دروني6 با انگيزه بيروني7 تفاوت دارد (ريان8 و دسي،2000). انگيزه ياد گرفتن با انگيزه عمل کردن تفاوت دارد (آيمز و آرچر،1988). و انگيزه گرايش به موفقيّت با انگيزه اجتناب از شکست تفاوت دارد (اليوت9،1997). به عبارتي ديگر انسانها از لحاظ انگيزشي، پيچيده هستند»(مارشال ريو ، 2005، ص17). «گيج و برلاينر10 (1984) انگيزه را به موتور(شدت) و فرمان (جهت)يک ماشين تشبيه کرده اند»(کديور،1379، ص196). لذا تحليل انگيزشي کامل رفتار، به هردو سوال چه مقدار؟ و چه نوع؟ پاسخ مي دهد.
پيش از پرداختن به انگيزه ي تحصيلي و افزايش آن لازم است به انگيزه انسان بطور کلّي توجه کنيم. نظريه پردازان و پژوهشگران در مورد انگيزه انسان به دو مقوله نظر دارند؛ انگيزه بيروني و انگيزه دروني. در انگيزه بيروني، يک عامل خارجي فرد را به انجام کاري خاص بر مي انگيزد. براي مثال؛ کودکي اتاقش را تميز مي کند، تا والدينش او را به سينما ببرند. در اين مورد، کودک تميز کردن اطاق را به خاطر خود آن انجام نداده، بلکه به خاطر دستيابي به چيز ديگري اطاقش را تميز نموده است. انگيزه بيروني، از مشوّق ها و پيامد هاي محيطي مانند غذا يا پول ناشي مي شود. انگيزه بيروني ( به جاي پرداختن به فعّاليّتي، براي تجربه کردن خشنودي فطري در آن) از پيامدهاي فعاليّتي ناشي مي شود، که از خود آن فعّاليّت جدا است (ديسي و ريان، 1985، نقل از مارشال ريو، 2005).
انگيزه دروني، گرايش فطري پرداختن و تسلّط يافتن بر تمايلات، به کار بستن توانايي ها در انجام دادن تمايلات، و جستجو کردن چالش هاي بهينه است. انگيزه دروني به طور خود انگيخته از نيازهاي روانشناختي، کنجکاوي، و تلاش فطري براي رشد، حاصل مي شود. هنگامي انسان با انگيزه دروني کاري را به انجام مي رساند، صرفاً آن را براي خود آن مي خواهد و نتيجه جداگانه اي نمي طلبد.
انگيزه دروني، با دو ادراک همراه است. بدين معني که، انسان در موقعيّت هايي که خود را داراي کفايت11 و کنترل12 احساس کند، انگيزه دروني دارد. انگيزه دروني يک حالت روانشناختي است، و هنگامي حاصل مي شود،
که انسان خود را داراي کفايت و کنترل ادراک کند. احساس کنترل در موقعيّت هاي مختلف از دو بخش ناشي مي شود. 1- فرصت کنترل. 2- توانايي کنترل.
فرصت کنترل بدين معناست که شخص اختيار برنامه ريزي وکنترل شرايط را داشته باشد. يعني فرصت انتخاب وتصميم گيري. پژوهشگران دريافتند که انگيزه و علاقه دروني دانش آموزان به تکاليف مدرسه، هنگامي افزايش مي يابد که دانش آموزان حقّ انتخاب و فرصتهايي براي به دست گرفتن مسئوليّت شخصي يادگيري شان داشته باشند (گرولينک1 و ديگران، 2002، نقل از بيابانگرد، 1384)
توانايي کنترل نيز اشاره به خودکارامدي2 فرد در کنترل موقعيّت دارد. يعني شخص تا چه حدي در يک موقعيّت خاص، خود را با کفايت مي داند. ساختار ادراک کفايت به ساختار خود پنداره3 و عزّت نفس4 شبيه است، ولي خود پنداره و عزّت نفس اموري کلّي هستند، امّا کفايت شخصي در مورد هاي خاص مصداق پيدا مي-
کند (بيابانگرد، 1384).
انگيزه ي پيشرفت :
همانگونه که ذکر شد انگيزش از نظر شدّت و جهت متفاوت است. يکي از انگيزه هايي که اخيراً بدان توجّه شده، انگيزه ي پيشرفت است. ميل يا نياز به تسلّط و برتر شدن. ميل به کسب موفقيّت و تسلّط.
نياز به پيشرفت، ميل به انجام دادن خوب کارها متناسب با معيار برتري6 است. اين نياز افراد را براي جستجو کردن «موفقيّت در رقابت با معيار برتري» با انگيزه مي کند»(مک کللند7 و همکاران ،1953، نقل از مارشال ريو، 2005، ص172)
انگيزه ي پيشرفت، لزوماً چيزي مانند تکاپو براي دستيابي به موفقيّت هاي قابل مشاهده، مانند کسب نمرات بالا در آزمون نيست. اگرچه انگيزه ي پيشرفت، در برگيرنده ي طراحي و تلاشي براي برتري است؛ امّا اين نگرش1 نسبت به پيشرفت است که داراي اهميّت است، نه موفقيّت به خودي خود. بنابراين، ممکن است انگيزه ي پيشرفت فعاليتّهاي بسيار گوناگوني را در بر بگيرد و در پيشه هاي گوناگوني، از رانندگي تا حسابدار يک شرکت پديدار شود (بال، بي تا، ص78).
انگيزه ي تحصيلي:
داشتن انگيزه براي انجام هر کاري توسط انسان لازم است، و هيچ يک از فعاليت ارادي انسانها بدون داشتن انگيزه رخ نمي دهد. از جمله اين فعاليت ها، يادگيري است که شاهراه اصلي آن داشتن انگيزه مي باشد. انگيزه مهمترين شرط يادگيري است. علاقه به يادگيري محصول عواملي است که به شخصيّت و توانايي دانش آموز، ويژگي هاي تکاليف، مشوق ها و ساير عوامل محيطي مربوط است (کديور، 1379).
يکي از عوامل موثر بر يادگيري در ميان يادگيرندگان، انگيزه تحصيلي است. انگيزه تحصيلي يکي از ملزومات يادگيري به حساب مي آيد وچيزي است که به رفتار شدت وجهت مي بخشد و در حفظ وتداوم آن به يادگيرنده کمک مي کند. در واقع انگيزه آن چيزي است که به يادگيرنده انرژي مي دهد و فعاليّت هاي او را هدايت مي کند (طالب زادگان، 1378).
قابل ذکر است که انگيزه پيشرفت موقعيّت هاي گوناگوني را در بر مي گيرد. همانند انگيزه پيشرفت در کار، پيشرفت در روابط بين فردي، پيشرفت در تحصيل و پيشرفت در مهارت هاي مختلف. رابطه ي بين انگيزه ي پيشرفت وانگيزه ي تحصيلي رابطه کل و جزء است. انگيزه ي پيشرفت در موقعيّت تحصيلي را انگيزه ي تحصيلي گويند. به عبارتي پيشرفت در تحصيل، يکي از جوانب انگيزه ي پيشرفت است.

نظریه های انگیزش در تعلیم و تربیت

بررسي کامل نظريه هاي انگيزش درتعليم و تربيت را که خلاصه ای از فصل اول کتاب «انگیزش در تعلیم و تربیت» اثر پنتریچ و شانک وترجمه ی مهر ناز شهر آرایی است را می توانید از پیوند زیر دانلود کنید.
انگیزش در تعلیم و تربیت. فصل اول: مقدمه و بنیادهای تاریخی

مهمترین مشکلات نوجوانی

افت تحصيلي
شايد بيش از همه مراحل ديگر در اين مرحله افت تحصيلي مشاهده گردد. مسئولين مدارس راهنمايي تحصيلي و والديني که فرزنداني در مقاطع راهنمايي دارند که با آغاز بلوغ و نوجواني و تغييرات آن همراه است، معمولا چنين افتي را گزارش مي‌کنند. هرچند شدت و ضعف افت تحصيلي در دانش آموزان مختلف متفاوت است، اما به هر حال و با توجه به فراواني آن در اين دوران نياز به توجه ويژه دارد.
انحرافات جنسي

با توجه به ويژگيهاي بلوغ جنسي در اين دوران مشکلاتي از اين قبيل مي‌تواند اتفاق بيافتد. در بين انواع انحرافات جنسي، خودارضايي شيوع بيشتري به ويژه در بين پسران داد که با کاربرد روشهاي مناسب پيشگيرانه و رعايت آنها و استفاده از راهبردهاي لازم (بعد از ابتلا به انحراف) قابل حل خواهد بود.
دوستي با جنس مخالف

به دنبال غليان هيجانات و عواطف در اين دوران از يک طرف و تحولات جنسي از سوي ديگر گرايش به برقراري روابط دوستي با جنس مخالف شيوع فراواني مي‌يابد. ارائه شناخت و آگاهيهاي لازم به نوجوان در خصوص کنترل عواطف و هيجانات خود و جهت‌دهي سالم مفيد خواهد بود.
انحرافات اجتماعي

با اينکه در بروز انحرافات اجتماعي عوامل مختلفي دخالت دارند، اما شرائط ويژه دوران نوجواني مثل تمايل به توجه طلبي و استقلال شخصي، تمايل به عضويت در گروهها و ... باعث مي‌شود که دوره مستعدي براي راه اندازي اين انحرافات باشد. اين انحرافات به صورت فرار از خانه، انواع بزهکاري مثل دزدي، اعتياد و ... دييده مي‌شود که اکثر اين انحرافات در گروه اتفاق مي‌افتد.
اختلالات رواني در نوجواني

در نوجواني مساله بيماري رواني در آسيب شناسي نوجواني حائز اهميت زيادي است. مهمترين اختلالات رواني رايج عبارتند از:
1. واکنشهاي سازگاري
2. روان رنجوري، شامل انواع اختلالات خلقي، مثل افسردگي، اضطراب
3. اختلالات روان _ فيزيولوژيک، مثل بي‌اشتهايي رواني
4. اختلالات شخصيت، مثل اختلال شخصيت هيستريک.
5. اختلالات سايکوتيک که اسکيزوفرني عمومي‌ترين آنهاست له رشدي سالم مي‌باشد

از ميان اختلالات رواني انواع افسردگي و اضطراب فراواني بيشتري دارد. در صورتي که اطرافيان شناخت کافي از نوجوان داشته باشند و به موقع علائم او را تشخيص دهند، با انواع روان درماني قابل درمان خواهند بود.
خودکشي
معمولا پديده خودکشي با ساير مشکلات ديگر مثل افسردگي ، اعتياد و ... همراه است. در هر حال تمايل به خودکشي در اين دوران بايد مورد توجه قرار گيرد.
بلوغ زودرس و ديررس
عوامل مختلفي چون عوامل ارثي، طرح و ساختمان بدني، نوع تغذيه و سلامت جهاني، مسائل فرهنگي از عواملي هستند که در بروز بلوغ زودرس و ديررس دخيل هستند. بلوغ چه به صورت زودرس اتفاق بيافتد و چه با تاخير همراه باشد، نگرانيها و مشکلاتي را براي نوجوان به همراه خواهد داشت. هرچند عواقب آن هم براي دختر و هم براي پسر وجود دارد، اما بلوغ زودرس اغلب براي دختران و بلوغ ديررس براي پسران مشکل آفرين‌تر است (تاثير بلوغ در رفتار نوجوانان).
شيوه‌هاي برخورد با مشکلات دوران نوجواني
آنچه بيش از همه حائز اهميت است، توجه والدين و مربيان به شناخت ويژگيها و نيازهاي مرحله نوجواني است. اين آشنائي و آگاهي از شيوه‌هاي برخورد با ويژگيهاي اين دوره، در گام از بروز مشکلات خاص اين دوره جلوگيري خواهد کرد، يا حداقل شدت آن را تخفيف خواهد داد. در بروز مشکلات و مسائل آنچه مورد بررسي و درمان قرار مي‌گيرد، تنها نوجوان و مسائل او نخواهد بود. هرچند اساس درمان را رفتارها و شرائط نوجوان تشکيل مي‌دهد، اما شيوه‌هاي درماني عمدتا به صورت گسترده‌تري معطوف به اطرافيان نوجوان، خانواده و دوستان و در سطح وسيع‌تر و به صورت برنامه‌ريزي‌هاي کلان جامعه خواهد بود. آشناسازي خانواده و ديگر دوستان و آشنايان در طرح ريزي برنامه‌اي براي برخورد با نوجوان براي حل مسائل خفيف‌تري چون ناسازگاريهاي سطحي در بافت خانواده، پرخاشگري، استقلال طلبي شديد، نوجوئي شديد، با توجه به شيوه‌هاي مناسب تربيتي کافي خواهد بود. در حالي که در مورد مشکلات خاص‌تري چون اختلالات رواني اين دوران مثل بي‌اشتهايي رواني که با تمايل شديد به کاهش وزن همراه است، از شيوه‌هاي اختصاصي‌تري چون روان درماني و ... استفاده مي‌شود. در رابطه با مسائل اجتماعي چون بزهکاري، نهادهاي اجتماعي ديگري چون کانونهاي اصلاح و تربيت، مدرسه و ... درگير هستند.

رسش مغز

رسش مغز قبل از تولد
به گامت بارور شده توسط اسپرم تخمک مي گويند. تخمک وقتي که به رحم مادر مي چسبد داراي دو لايه است. لايه بيروني و لايه دروني. لايه بيروني تخمک به سه لايه ديگر تقسيم مي شود. 1- مزودرم. 2- اندودرم. 3- اکتودرم.
سيستم عصبي از لايه اکتودرم به وجود مي آيد
.

مراحل رشد قبل از تولد

  1. مرحله زيگوت (باروري تا سه هفته): هنوز سيستم عصبي شکل نگرفته .
  2. مرحله رويان (سه تا هشت هفته): رشد سريع دستگاه عصبي آغاز توليد سلولهاي عصبي، عدم وجود فعاليت حرکتي يا عصبي .
  3. مرحله جنين (هشت ماهگي تا تولد): رشد سريع دستگاه عصبي، تکميل تعداد سلولهاي عصبي و سپس رشد آنها، وجود حرکات باز تابي که تابع نخاع شوکي و ساقه مغز است .
مراحل رشد قبل از تولد با نگاهي دقيق تر
  1. 2-8هفتگي (روياني): مغز ونخاع شوکي ابتدايي نمايان مي شوند.
  2. نيمه دوم ماه اول: همزما ن با پيدايش 3 لايه سلولي (مزودرم، اندودرم، و اکتودرم) دستگاه عصبي تشکيل مي شود (ازلايه اکتودرم). اکتودرم براي ايجاد مجراي عصبي تا مي شود که نخاع شوکي و مغز از آن بوجود مي آيد.
  3. 9-12هفتگي: افزايش سريع در اندازه بدن، دستگاه عصبي، اندامها وعضلات سازمان يافته و متصل مي شوند (تواناييهاي رفتاري جديد، لگد زدن، انگشت مکيدن، دهان باز کردن و تمرين تنفس).
  4. 13-24هفتگي: تعداد نورونها مغز کامل شده است.
  5. 25-38هفتگي: رشد سريع مغز باعث مي شود که تواناييهاي حسي و رفتاري گسترش يابند.
  6. دوره جنيني(ماه سوم): اندامها عضلات ودستگاه عصبي شروع به سازمان يافتن و متصل شدن مي کنند (جنين لگد مي زند دستهايش را خم مي کند ومشت مي کند، انگشتان پاهايش را خم مي کند دهانش را باز و بسته مي کند و حتي شستش را مي مکد.
  7. دوره ی سه ماهه سوم : مقطع زماني که جنين مي تواند زنده بماند. اگر نوزاد بين ماه 7-8 متولد شود معمولا به کمک تنفسي نياز دارد گرچه مرکز تنفسي مغز جا افتاده است کيسه هاي ريز هوا در ششها براي مبادله دي اکسيد کربن با اکسيژن هنوز آماده نيستند.
نکته:
به نظر تانر پس از هفتمين ماه زندگي هيچ ياخته عصبي تشکيل نمي شود اما سلولها و فيبر ها ي عصبي بزرگ تر مي شوند و ظاهرا آنها به گونه اي متفاوت تغيير مي يابند
.
در سن 3ماهگي زندگي درون رحمي قشر بندي مخ صورت گرفته و ظاهرا همان است که در بزرگسالي ديده مي شود. از آن پس سسيتوپلاسم سلولها افزايش مي يابد.


رسش مغز در کودکی

نوباوگي ونو پايي(تولد تا2 سالگي)

هنگام تولد مغز از هر ساختار ديگر جسماني به اندازه بزرگسالي آن نزديکتر است. مغز در هنگام تولد 30%وزن آن در بزگسالي است. ترتيب رشد مناطق مغزي با ترتيب ظاهر شدن تواناييها گوناگون در کودکان در حال رشد مطابقت دارد. مثلا رشد سيناپسي در قشر شنوايي و بينايي از 3-4 ماهگي (پس از تولد) تا پايان سال اول زندگي روي مي دهد يعني دوره اي که ادراک بينايي و شنوايي به نحو چشمگيري رشد مي کند.بعد از تولد نورونها شبکه اي پيچيده اتصالات سيناپسي را تشکيل مي دهند.ازبين مناطقي که مسئول حرکت بدن هستند نورونهايي که سرو دستها راکنترل مي کنند قبل از نورونها يي که تنه و پاها را کنترل مي کنند اتصالات خود را تشکيل مي دهند.يکي از آخرين مناطق قشر مخ که رشد مي کند و ميلين دار مي شود قطعه هاي پيشاني است که مسئوليت تفکرخصوصا هشياري، بازداري تکانه ها و تنظيم رفتار ازطريق برنامه ريزي را برعهده دارد.

جريا ن تمايز و تفکيک سلولهاي عصبي که شامل بزرگ شدن سلولهاي عصبي، شکل گيري ارتباط هر نورون با نورون ديگر و آغاز به عمل است، پس از تولد شروع مي شود و احتمالا تا سنين بزرگسالي ادامه مي يابد. بخشي از اين جريان بدون تاثير محرک هاي بيروني است اما غالبا تجارب فرد در انتخاب، نگهداري و قوت بخشيدن به ارتباطات خاص ميان نورون ها نقش مهمي را ايفا مي کند.

جانبي شدن وانعطاف پذيري قشر مخ :
هنگام تولد نيم کره ها جانبي شدن را آغاز کرده اند. اغلب نوزادان وقتي به صداهاي گفتاري گوش مي کنند در نيکره چپ فعاليت امواج الکتريکي بيشتري نشان مي دهند در مقابل نيمکره راست به صداهاي غير گفتاري و محرکهايي مثل مايع ترش مزه بيشتر واکنش نشان مي دهد. جانبي شدن در 8-10 سالگي کامل مي شود. مغز جانبي شده قطعا انطباقي است. جانبي شدن مغز در مقاسيه بازماني که هر دو طرف قشر مخ دقيقا وظايف يکسان انجام مي دادند تنوع بسيار بيشتر استعداها راممکن مي سازد.

در سال اول تراکم سيناپسي افزايش مي يابد ولي در 10 ماهگي متوقف مي شود و از يک سالگي تا پايان عمر کاهش مي يابد. اين بدان معناست که مهارتهاي دانشي که کودکان خرد سال مي آموزند غالبا همراه است با گسترش و تقويت بر خي سيناپسها و محدود شدن برخي ديگر نه اضافه شدن سيناپس جديد.

رسش طبيعي زمينه لازم را براي بروز کنشهاي روان شناختي فراهم مي کند ولي شرايط تحريک کننده محيطي براي پيشرفت و ادامه آن لازم است.

هر توانايي (حرکتي، کلامي، شناختي و...) مربوط به مراکز خاصي از مغز مي شود و تا آن مراکز مغزي رشد نکرده اند، آن توانايي بروز پيدا نمي کند و آموزش هم فايده اي ندارد.

عملکرد هاي انسان محصول تعامل پيچيده سخت افزار زيستي مغز و نظام عصبي و ساير اندامها و مجموعه وسيع و گوناگوني از وقايع خارجي است که ذهن و بدن آدمي را به خود مشغول مي دارد.


جهشهاي رشد مغز و دورههاي حساس رشد:

دوره هاي حساس براي مغز زماني است که تشکيل سيناپسها به اوج خود رسيده اند و آماده اند تا از محيط محرکاتي را دريافت کنند و محروميت حسي بر رشد مغز تاثير سوء فراواني دارد. چندين جهش در قطعه پيشاني که به تدريج به ساير نقاط مغز گسترش مي يابد در سال اول زندگي يافت مي شود.

3- 4 ماهگي: به صورت ارادي کودک به سوي اشيا دست دراز مي کند.

حدود 8 ماهگي: سينه خيز رفتن و جستجو براي اشيا پنهان را آغاز مي کند.

حدود 12 ماهگي راه مي روند و رفتار جستجوگرانه پيشرفته تري نشان مي دهند.

1/5 -2 سالگي: زبا ن شکوفا مي شود.

جهشهاي ديگر در 9-12-15-18سالگي بروز مي کند و بيان گر پيدايي و اصلاح تفکر انتزاعي است. توليد انبوه سيناپسها مي تواند علت جهشهاي رشد مغز در 2 سال اول زندگي باشد. رشد شبکه هاي عصبي و پيچيده و کارامد تر به علت کاهش سيناپسي، ميلين دار شدن و اتصالات دورتر بين قطعه هاي پيشاني و ساير مناطق مغزي مي تواند ساير جهش هاي مغزي را توجيه کند. البته محققين معتقدند آنچه به رشد مغز کودک در هر يک از اين دوره هاي حساس رشد کمک مي کند تجربه است.

بازتابها
بازتابها منظم ترين الگوهاي رفتاري نوزاد هستند. اغلب بازتابهاي نوزاد در 6 ماه اول نا پديد مي شوند. محققين معتقدند علت آن اين است که با رشد مغز کنترل ارادي بر رفتار به تدريج افزايش مي يابد.
بازتاب جستجوي سر پستان
.
بازتاب مورو
.
بازتاب شنا.

بازتاب بابينسکي
.
بازتاب داروين
.
بازتاب راه رفتن
.
بازتاب ته پا
.

اوايل کودکي 2-6 سالگي:

مغز از 70%به90%وزن خود در بزرگسالي افزايش مي یابد. با ادامه ميلنه دار شدن و کاهش سيناپسي، کودکان در انواع مهارتها نظير هماهنگي جسماني، ادراک، توجه، حافظه، زبان، تفکر منطقي و تخيل پيشرفت مي کنند.

نيمکره ها: نيمکره ها با سرعت متفاوتي رشد مي کنند. نيم کره چپ در اغلب کودکان بين 3-6 سالگي جهش رشدي چشمگيري دارد و بعد وضعيت ثابتي به خود مي گيرد (مهارتهاي زبان که معمولا در نيمکره چب جاي دارند در اوايل کودکي با سرعت چشمگيري رشد مي کنند). در مقابل نيمکره راست در اوايل و اواسط به کندي رشد مي کند و در 8-10 سالگي جهش کمي دارد (مهارت هاي فضايي مانند يافتن مسير از محلي به محل ديگر، کشيدن تصاوير، و تشخيص دادن اشکال هندسي به تدريج در دوران کوکي و نوجواني پرورش مي يابند).

2- 6 سالگی:
علاوه بر کرتکس ساير قسمت هاي مغز در اوايل کودکي رشد خوبي مي کنند.
در عقب و پايه مغز مخچه قرار دارد. رشته هايي که مخچه را به قشر مخ وصل مي کند بعد از تولد ميلين دار مي شوند ولي اين فرايند تا 4 سالگي کامل نمي شود.
ساخت شبکه اي: يکي از ساختار هاي مغز که گوش به زنگ بودن و هشياري را حفظ مي کند، در اوايل کودکي تا نوجواني ميلين دار مي شود.

جسم پينه اي: ميلين دار شدن جسم پينه اي تا پايان سال اول زندگي آغاز نمي شودد. در 4-5 سالگي رشد آن خيلي پيشرفت کرده و به کارايي تفکر کمک مي کند
.

6- 11 سالگی:

در 6 سالگي مغز به90% وزن آن در بزرگسالي مي رسد و آهسته به رشد خود ادامه مي دهد. در اين دوران مغز به دو تغيير اساسي در پردازش اطلاعات کمک مي کند.
افزايش توانايي پردازش اطلاعات: بين 6-11 سالگي زمان لازم براي پردازش اطلاعات در انواع تکاليف شناختي کاهش مي يابد. اين از افزايش سرعت تفکر بر اساس تغييرات در مغز خبر مي دهد که احتمالا علت آن ادامه ميلين دار شدن و کاهش سيناپسي در مغز است.
افزايش بازداري شناختي : بازداري شناختي يعني مقاومت کردن در برابر دخالت اطلاعات نامربوط، که از زما ن نوباوگي به بعد بهبود مي يابد و در اواسط کودکي پيشرفت چشمگيري دارد. اعتقاد بر اين است که علت بازداري شناختي رشد بيشتر قطعه پيشاني قشر مخ است. بازداري شناختي با پاک کردن اطلاعات غير ضروري از حافظه فعال به مهارت هاي پردازش اطلاعات کمک مي کند.


رسش مغز در دوره نوجوانی
(بلوغ اساسا در مغز روی می دهد)
مغز به غير از هدايت رشد و نمو بدن و نظام باز توليد فرماندهي رفتار کودک براي جدايي از وابستگي و حرکت به سوي استقلال را برعهده دارد اما بدون ترديد عملکرد مغز متاثر از عواملي مانند جريانهاي هورموني سازمان رواني فرد و زمينه هاي اجتماعي فرهنگي است.
تغييرات دستگاه عصبي

الف - تغييرات شبکه نورون ها:

1. افزايش عمومي وزن محيط مغزی.

2. فرايند رشد عصبي مربوط به جدا شدن سيناپس ها: يعني تغيير ارتباطات ميان سلولهاي مغزي که منجر به جدا شدن مدار ها و در نتيجه عملکرد هاي مغزي مي شود. به دو صورت شکل مي گيرد.

2-1 از بين رفتن برخي از سلولهاي عصبي و تغيير الگوي جريان مغزي به عنوان قسمتي از رشد.

2-2 زنده ماندن و بقاي بقيه سلول هاي عصبي و قطع رابطه آنها با سلول هاي مجاور: اين تغيير مدارهاي عصبي بر مراکز زباني، رفتاري و عاطفي تاثير مي گذارد.

3. انشعاباتي که دندريت ها ايجاد مي کنند.

4. ايجاد و تکامل سيناپسی: که به چند دلیل صورت می گیرد:

ژنتیک: با يک برنامه ی ژنتیکی خاص، نورون ها ارتباطاتی ايجاد مي کند.

تجربه: رفتار جديد درصورت تکرار موجب ايجاد يک شبکه بين نوروني مي شود.

جريانهاي شيميايي: جاذبه ميان دو سلول مبتني بر انتقال دهنده نوروني است

5. ارتباط يافتن شبکه هاي نوروني قبلي و شبکه هاي نوروني رقيب.

ب – تداوم ميلينه شدن: کورتکس قدامي و نواحي مربوط به زير گيجگاهي و آهيانه اي ميلينه مي شوند. اين نواحي در هماهنگ سازي برنامه ريزي رواني کلامي توجه به نظم بخشيدن به رفتار و ترتيب حرکتي است.

ج – تجديد سازمان جسم پينه اي: جدا شدن شبکه هاي عمومي تر و در هم آميخته تر و ايجاد شبکه هاي تخصصي تر.

د – استقلال نيم کره اي: نيم کره ها مستقل تر از هم مي شوند و کارشان تخصصي تر مي شود.

ح- رسا شدن نظام يا ارتباطات: مانند:

1- رشد زبان به عنوان يک ابزار دروني.

2 - افزايش حافظه کاري بر اثر رسا شدن قسمت جلو مغز(پيشاني).

3- کنترل شناختي رفتار در اثر مليني.

4- تغيير در ارتباطات و شبکه هاي سيناپسي و رسا شدن قسمت جلو مغز.

5- رشد شناختي که درا ثر رسا شدن قسمت جلو مغز و بالندگي عملکرد نظام هماهنگ کننده است.

6-رشد آگاهي در سطح بالاتر از خود.

تغييرات مربوط به رسا شدن مغز شامل موارد زير است:

  1. از بين رفتن سلولها .
  2. جدا شدن ارتباطات سيناپسي و ايجاد ارتباط جديد سيناپسي که از اين طريق مدارها و شبکه هاي جديد در مغز به وجود مي آيد و اينها در مقايسه با نظامهاي عمومي و نارس ويژگيهاي اختصاصي بيشتري دارد.
  3. تغيير سازمان عمومي به اختصاصي در مغز. در بر گيرنده جسم پينه اي است که دو نيم کره را به هم ارتباط مي دهد و آنها را با هم هماهنگ مي کند.

تحولات مغز در دوره پیری

وزن مغز در طول سالهاي بزرگسالي کاهش مي يابد. اين کاهش بعد از 60 سالگي به علت از بين رفتن نورون ها و بزرگ شدن بطنها ي درون مغز بيشتر مي شود و در 80 سالگي به 5-10%کاهش مي رسد. کاهش نورون ها در سراسر قشر مخ به ميزان مختلف و در مناطق متفاوت آن روي مي دهد. در مناطق شنوايي، بينايي و حرکتي بالغ بر50% درصد نورون ها از بين مي روند. در مقابل بخشهايي از قشر مخ مانند قطعه پيشاني که مسئوليت نظم بخشيدن به اطلاعات، قضاوت و تفکر را بر عهده دارند خيلي کمتر تغيير مي کنند. علاوه بر قشر مخ مخچه تغريبا 25% نورونها خود را از دست مي دهد. سلولهاي گليال که رشته هاي عصبي را ميلين دار مي کنند نيز کاهش مي يابند و از اين رو در کاهش توانايي دستگاه عصبي مرکزي دخالت دارند.دستگاه خود مختار نيز ضعيف تر مي شود (براي مثال بدن سخت تر مي تواند با تغييرات دماي مخيط خود را وفق دهد) و در مقايسه با دوران جواني هورمونها استرس بيشتري به داخل خون آزاد مي کند. اين تغييرات مي تواند سبب ضعف دستگاه ايمني و اختلال خواب در سالخوردگان باشد.

مغز مي تواند برخي از اين ضعف ها را جبران کند. نورونهاي کهنه بعد از تخريب ساير نورونها، سيناپسهاي جديد تشکيل می دهند. ورزش مي تواند گردش خون در مغز را افزايش دهد و به حفظ ساختارهاي مغز و توانايي هاي رفتاري کمک کند.


شگفتی های مغز:

يکي از ويژگي هاي شگفت آور رشد مغز اين است که چون نورونهاي در حال رشد براي اتصالات سيناپسي به فضاي کافي نياز دارند، بسيار از نورونهای مجاور در هر منطقه اي از مغز مي ميرند. خوشبختانه در دوره ی پيش از تولد، خيلي بيشتر از تعدادي که مغز نياز دارد نورون هاي اضافي توليد مي شود.

سلولهاي قشر مخ انعطاف پذيرند. اگر در آغاز کودکي صدمه اي به بخشي از مغز وارد شود ديگر بخشها مي توانند وظايف آن بخش را انجام دهند. هر چقدر سن بالا تر مي رود انعطاف پذيري مغز کم تر مي شود.

منابع:

1)برک، لورا اي ((روانشناسي رشد.ج1)). ترجمه: يحيي سيدمحمدي، تهران، ارسباران1385

2)لطفآبادي، حسين وهمکاران ((روانشناسي رشد.ج1)). تهران، سمت 1385

3)منصو، محمود ((روانشناسي ژنتيک)). تهران، سمت 1385

اختلالات و صدمات مغزی

صدمه ها، بيماريها و مواد شيميايي مختلف مي تواند بر سيستم عصبي اثر سوء بگذارد.

اختلالات مغزي به دو دسته حاد و مزمن تقسيم شده اند:

1-اختلالات حاد: به علت نارسايي در کنش رخ مي دهد وممکن است نتيجه عواملي چون تب شديد، نارسايي تغذيه و مسمويت هاي دارويي باشد.

2-اختلالات مزمن: درنتيجه صدمات، بيماريها، داروها و شرايط ديگري است.

1 -اختلالات ناشي از عفونت: با ورود باکتري ها يا ويروس ها به مغز بافت عصبي از بين مي رود و منجر به اختلالاتي چون سيفليس و انسفالوپاتي مغزي مي شود.

2-اختلالات ناشي از تومورهاي مغزي: تکثير لجام گسيخته ياخته هاي گليايي علت اصلي تومورهاي مغزي است.

تومور هاي خطرناک: موجب زوال بافت مغز مي شود.

تومور هاي بي خطر: فقط باعث فشار آوردن به مغز مي شود و مخرب نيستند.

اختلالات ناشي از ضربه هاي وارده به مغز: دراثر افتادن، انفجار و تصادفات و... اتفاق مي افتد که عبارتند از:

1-ضربه هاي خفيف بر مخ.

2-کوفتگي و ضربه سخت بر مخ.

3-پارگي مخ.

4-اختلالات ناشي از سموم و نارسايي هاي متابوليکي: مثل کمبود غذايي،عدم ترشح غدد و فشار جراحي يا زايمان .

5-اختلالات دوران کهولت که شامل:

1-سايکوز پيري: مثل آلزايمر،پارکينسون، پيک و...

2-تصلب شرايين مغزي: مثل سکته هاي مغزي.


منايع :


1)سانتراک ((زمينه روانشناسي)). ترجمه: مهرداد فيروز بخت، تهران، رسا 1383

2)براهني، محمد نقي ((زمينه روانشناسي)). تهران، رشد 1378

3)مومنتهال، مارک ((تشخيص افتراقي بيماريهاي مغز واعصاب)). ترجمه: سيامک ميلانچي و محمد رضا مجيدي، تهران، دانشگاه شاهد 1373

4)هرنگهان، بي آر و اولسون، ام اچ ((مقدمهاي برنظريه هاي يادگيري 1384)). ترجمه: علي اکبر سيف. نشر دوران

انتقال دهنده های غصبی

1. ستيل کولين(ACH): بازدارنده و تحريکي است.

اين پيک درجايي از مغز به نام هيپوکامپ بسيار فراوان است.اين ناحيه در تشکيل خاطرات تازه نقش دارد.

بيماري آلزايمر که بيشتر سالمندان را گرفتار مي کند و به صورت اختلال حافظه و ساير کارکردها ي شناختي ظاهر مي شود ناشي از تباهي سلولهاي سازنده استيل کولين است.

هر چه مغز کمتر استيل کولين بسازد زوال حافظه بيشتر است.

2-نوراپي نفرين: بازدارنده و تحريکي است.

از پايانه هاي آکسوني نورونهاي پيش سينابسي ترشح مي شود همچنين به همراه اپي نفرين از غده فوق کليوي نيز ترشح مي شود.

ماهيچه هاي قلب، روده ها و مجاري ادراري را تحريک مي کند.

اين پيک هوشياري را کنترل مي کن، کمبود آن باعث افسردگي و ازدياد آن باعث هيجان زدگي مي شود.

استرس باعث آزاد شدن نور اپي نفرين مي شود.

نوراپي نفرين و استيل کولين هر دو حالت خواب و بيداري را تنظيم مي کنند.

3-گابا(GABA): بازدارنده است.

دردستگاه عصبي مرکزي يافت مي شود و به وسيله پايانه هاي عصبي در نخاع ترشح مي شود.

گابا جلوي شليک بسياري از سلول هاي عصبي را مي گيرد.

پايين بودن سطح گابا و اضطراب با يکديگر رابطه دارد. واليوم و ديگر داروهاي ضد اضطراب گابا را افزايش مي دهد.

داروهايي که اين مولکول را در مغز بالا مي برند به کنترل صرع و هانتينگتون کمک مي کند.

4-دوپامين: در کنترل حرکات ارادي نقش دارد. روي خواب ،خلق، توجه و يادگيري اثر دارد.

افزايش دو پامين منجر به بيماري اسکيزوفرني و کمبود آن موجب پارکينسون مي شود.

مخدر ال پا ماده اي است که به وسيله آن به دو پامين تبديل مي شود و جلوي پيشرفت پارکينسون را مي گيرد.

5-سرتونين: بازدارنده است.

در تنظيم حالات خواب، خلق،توجه، ويادگيري دخالت دارد.

پايين بودن سرتونين با افسردگي رابطه دارد.

خشونت، افسردگي، بي هدفي و خودکشي همگي با نوسان اين پيک رابطه دارد.

6-گلوتامات: پيک عصبي تحريکي است.

در يادگيري و حافظه نقش دارد.

بيش از هر پيک ديگر در نورون هاي سيستم عصبي مرکزي يافت مي شود.

اين گيرنده از روي ماده شيميايي خاصي شناسايي و به کارگرفته مي شود که (NMDA) ناميده مي شود.

مخصوصا نورون هاي هيپوکامپ سرشار از اين ماده شيميايي هستند.

7-آندورفين ها: پلي پپتيدهايي که نقش تحريکي دارند.

زنجيره هايي از اسيد آمينه که به عنوان انتقال دهنده عصبي عمل مي کند.

آندورفين ها در تسکين درد، تنظيم اشتها، حافظه، رفتار جنسي، فشار خون، خلق و حرارت بدن نيز نقش دارد.

آنکفالين ها نوعي از آندورفين ها هستند که باز به حالت طبيعي در مغز توليد مي شوند.

آنکفالين مانند اندورفين درد را تسکين مي دهد اما قدرت درد زدايي آن ضعيف تر و کوتاهتر است.

سطح آندورفين ها در دوندگان مسافت هاي طولاني ،زنان در حال زايمان و اشخاصي که در تصادفات يا شوک هستند افزايش مي يابد.

ساختار دستگاه عصبی

سیستم عصبی انسان به دوقسمت تقسیم می شود:

1. سیستم عصبی محیطی.

2. سیستم عصبی مرکزی.


سیستم عصبی مرکزی از دو قسمت تشکیل می شود.

1. سیستم عصبی مرکزی که همان مغز است.

2. نخاع: رابط بين دستگاه عصبي محيطي و مرکزي است


سلول هاي تشکيل دهنده ی سيستم عصبي عبارتند از:

1- نورون: واحد اساسي دستگاه عصبي است. نقش نورون انتقال پیام عصبی از پایانه های حسی به مغز و بالعکس می باشد.

2. گلیا: نقش نگه دارنده سلول های عصبی و همچنین تنضیف پایانه های عصبی را بر عهده دارد.


نورون از سه قسمت اصلي تشکيل شده:

1-دندريت 2-جسم سلولي 3-اکسون


انواع نورون:

1-نورون حسي 2-نورون حرکتي 3-نورون رابط



مغز خود به سه بخش یا سه لایه تقسیم می شود:

1. هسته مغز که شامل 7قسمت مي شود:

1-بصل النخاع: کنترل تنفس وتنظيم بازتاب را به عهده دارد.

2-پل مغزي: در کنترل خواب و انگيختگي اثر دارد.

3.مخچه : ساختار گردي دارد و نقش مهمي در هماهنگي ايفا مي کند.

4-تالاموس: اطلاعات بدست آمده از گيرنده هاي حسي را دسته بندي کرده و به قشر مخ هدايت مي کند.

5-هيپو تالاموس: تنظيم هيجانات و پاداش و هدايت دستگاه غدد درون ريز را به عهده دارد.

6-غده ي هيپو فيز: بر دستگاه غدد درون ريز اثر دارد و به تنظيم توليد هورمون ها مي پردازد.

7-تشکيلات شبکه اي: به تنظيم حالات برانگيختگي وهشياري مي پردازد.



2. دستگاه ليمبيک: شبکه گسترده اي از نورون ها که تالاموس وهيپو تالاموس را به بخشهايي از قشر مخ متصل مي کند. در حافظه، يادگيري، و احساسات نقش مهمي دارد. از دو سازه اصلي تشکيل شده است:

1- هيپوکامپ (دم اسبي): در ثبت وقايع و تغيير رفتار نقش دارد.

بادامه در هیپوکامپ قرار دارد و مرکز تشخيص خطر است. درکنترل و دراثر گذاري بر فعاليت ها و احساسات نقش دارد.


2. سازه کوچکتر ليمبيک: که شامل اجزای زیر است.

1-2 فورميکس وپاراهيپو کمپوس.

2-2 شيارهاي کمربندي مغز.







3. قشرمخ: عالي ترين کارهاي ذهني چون فکرکردن و برنامه ريزي را به عهده دارد

دونيمکره دارد که هر کدام شامل چهار لوب است:


1-لوب پيشاني : درکنترل ماهيچه هاي حرکتي .هوش و شخصيت دخالت دارد.

2-لوب پس سري : در بينايي نقش دارد وبه ما امکان تشخيص اشيا را مي دهد.

3-لوب گيجگاهي: در شنيدن، پردازش زباني وحافظه دخالت دارد.

4-لوب اهيانه اي: در ثبت موقعيت فضايي.توجه و کنترل حرکت دخالت دارد. در ادراکات حسي نيز نقش دارد.



از لحاظ کارکرد مخ به 5 ناحيه تقسيم مي شود:

1.ناحيه حسي : بر احساسات ما نظارت مي کند و جايگاهش در قطعه آهيانه اي است.

2.ناحيه حرکتي اوليه: در حرکات ارادي نظارت دارد و در قطعه پيشاني قرار گرفته .

3.ناحيه بينايي اوليه: درقطعه پس سري است

4.ناحيه شنوايي اوليه: درقطعه گيجگاهي قرار دارد.

5.نواحي ارتباطي: درقطعه پيشاني قرار دارد.در فرايندهاي فکري مثل مسئله گشايي دخيل است.




منابع:


1)سانتراک ((زمينه روانشناسي)). ترجمه: مهرداد فيروز بخت،ت هران، رسا 1383


2)هيلگارد ((زمينه روانشناسي)). ترجمه: براهني وهمکاران، تهران، ارجمند 1384


تهيه :ندا شيرزادي





۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

مدل های انتظار- ارزش در انگیزش

فایل پی دی اف مدل های انتظار- ارزش در انگیزش را که خلاصه ای از فصل دوم کتاب انگیزش درتعلیم و تربیت، اثر شانک و همکاران است را می توانید از پیوند زیر دانلود کنید.
انگیزش در تعلیم وتربیت. فصل دوم: مدلهای انتظار- ارزش

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

فرهنگ و شخصیت

آدميان در بدو تولد با يکديگر تفاوت چنداني ندارند. يک کودک در هر جاي دنيا که متولد شود اشتراکات بسياري با کودکان ديگر دارد. هر فردي از آغاز طفوليت همان طريقه هايي را بر مي گزيند که فرهنگ جامعه او ايجاب مي کند. به بيان ديگر انسان ناگذير است که خود مختاري سائق هاي زيستي را با قيدها، آداب و رسوم و خواستهاي فرهنگ جامعه خويش به مهار بکشد تا بتواند به عنوان يک عضو سالم و مورد قبول جمع در جامعه زندگي کند. زيرا کجروي از موازين فرهنگي مستوجب عقوبت است.
هنگامي که انگيزه هاي رواني و تظاهرات سائق هاي زيستي طفل با ارزشها و موازين فرهنگي جامعه انطباق يافت، شخصيت او شکل گرفته است. به بيان ديگر شخصيت متعادل وقتي حاصل مي آيد که کشش هاي شخصي با انتظارات جمعي توافق يافته باشد. هر فرهنگي ويژگي هاي خاص خود را دارد و اين ويژگي ها بر شکل گيري شخصيت کاربران فرهنگي تاثير دارد (مثلا انگليسي ها خونسردند و امريکايي ها متعهد، ژا پني ها پرتلاش و اسکاتلندي ها خسيس و فرانسوي ها رمانتيک و ايراني ها بدبين). در يک فرهنگ مادر توجه زيادي به کودک مي کند، به روش صحيحي کودک را از شير مي گيرد، در تميز داشتن او دقت مي کند، کودک ازحمايت و توجه خاصي بر خوردار است و ... و در فرهنگ ديگر کودک به روشهاي خشن از شير گرفته مي شود، مادر در تميز کردن کودک دقت نمي کند. حال اگر توجه داشته باشيم که در دنيا هيچ فرهنگي مانند فرهنگ ديگر نيست و به تعداد اقوام و جامعه هاي مختلف فرهنگ هاي متفاوت وجود دارد، متوجه مي شويم که به تعداد فرهنگ ها، روش هاي پرورش اطفال و بالنتيجه شخصيت هاي متفاوت داريم. مسئله مهمي که در رابطه فرهنگ و شخصيت مطرح است اين است که: تاثير فرهنگ در تکوين شخصيت تا چه حد است؟ و شخصيت تا چه اندازه در چگونگي فرهنگ تاثير مي گذارد؟ و بالاخره تاثيرات متقابل فرهنگ و شخصيت چگونه است؟ آيا مي توان يک شخصيت اساسي را که مبين شخصيت هاي افراد يک جامعه است براي هر فرهنگي معين کرد؟ برا ي پاسخ دادن به اين سوال بايد دست به تحقيقي تطبيقي بزنيم.
تحقيقات خانم مارگارت ميد انسان شناس امريکايي در نوع خود جالب توجه است. ميد با مشاهده بحران هاي دوره نوجواني در بين دختران امريکا اين مساله را مطرح مي کند: علل بحران هاي يي که به هنگام نوجواني روي مي دهد چيست؟ آيا اين بحران ها ريشه رواني دارد يا منشا آنها اجتماعي است؟ براي اين منظور دست به مطالعاتي تطبيقي زد. ميد نشان داد که بسياري از مسائل و مشکلات رواني خاص يک فرهنگ هستند و در برخي فرهنگ هاي ديگر يافت نمي شوند. مثلا عقده عديپي که فرويد ذکر مي کند در فرهنگ هايي ديده مي شود که خانواده هسته اي است و ليبيدو کودک به شخص خاصي (مانند پدر) معطوف مي شود اما در فرهنگ هايي مانند قبايل ساموا اين چنين نيست. در اين قبايل طفل تا سنين 6 يا 7 سالگي در خانه مي ماند، خانواده گستره است و حدود 10 يا 12 نفر با هم در يک جا زندگي مي کنند. وجود افراد متعدد به غير از پدر و مادر در کنار طفل مانع از اين مي شود که الزاما پدر يا مادر مظهر قدرت و سانسور اجتماعي باشند و براي کودک تصويري از والدين ظالم ايجاد گردد. در ساموا بين تضاد هاي جنسي و قوانين اخلاقي مانند جامعه هاي غربي تضادي نيست و به همين دليل امراض رواني که نتيجه بحران هاي بلوغ در جامعه امريکا است، درساموا ديده نمي شود. ميد در تحقيق ديگري بوميان سه قبيله از گينه جديد را بررسي گرد و با اين بررسي نشان داد که اختلافات شخصيتي که مغرب زمين بين زن ومرد قائل مي شود فيزيولوژيک نيستند بلکه تحت تاثير تعليم و تربيتي است که زن ومرد از فرهنگ جامعه خود در يافت ميدارند.
خانم راث بنديکت انسان شناس امريکايي مي گويد: فرهنگ همان روانشناسي فرد است که با بعد زمان بر روي پرده سينما منعکس شود يا به بيان ديگر هر نمونه فرهنگي نموداري است از شخصيت مردمي که به آن فرهنگ تعلق دارند.
حال بپردازيم به اينکه فرهنگ و شخصيت چگونه برهم تاثير مي گذارند
انسان نياز ها و غرايزي دارد که بايد ارضا شود. اما رندگي اجتماعي امکان ارضا شدن تمامي اميال و غرايز انسان را فراهم نمي کند و بند هاي اجتماعي و اخلاقي اين اجازه را به افراد نمي دهند که هرگاه و در هر جايي تمايلات خود را ارضا کنند. کاردينر معتقد است از يک طرف احتياجات اوليه انسان از جمله شهوت، بايد ارضاي خود را با نهاد هاي اجتماعي و با موازين و ارزشهاي جامعه تطبيق دهد و از طرف ديگر هر گاه بعضي از اين اميال هرگز تجلي نکنند و يا به صورت مورد قبول جامعه ظاهر نشوند و يا به نحو سمبوليک ارضا نشوند، اين احتياجات وئ سائق ها با ابداع اساطير، افسانه ها، اشعار، موسيقي و خلاصه فرهنگ عامه به تدريج نهادهاي موجود در جامعه را تغيير مي دهند.
کاردينر بيان مي کند چون همه اطفال يک جامعه با نهاد هاي اوليه (مانند سازمان خانواده، شيوه هاي تريبيتي کودکان، نوع تشويق يا تنبيه، آيين هاي مربوط به غذا خوردن، تميز نگه داشتن کودک، کمبود يا وفور غذا، و...) مشابهي روبرو هستند همه آنها مشخصات مشابهي را در شخصيت خود خواهند داشت و آن شالوده شخصيت اساسي جامعه را تشکيل مي دهد. شخصيت اساسي در واقع شخصيت مشترک توده مردم يک جامعه را نشان مي دهد که در شرايط مشابه، دوره طفوليت را گذرانده اند. تغيير شخصيت اساسي در طي زمان بسيار جزئي و کند است. اگر عواملي بعد از دوران کودکي پيدا شود که با شرايط نا مناسب دوران طفوليت متفاوت باشد رفتار و نظر کم کم تغير مي کند ولي اگر چنين نشود عکس العمل هاي کودک به شکل عادت در آمده و ادامه پيدا خواهد کرد و در بزرگي منش و الگوي رفتاري وي را مشخص خواهد کرد. الگوي رفتاري که خود به خود نا خودآگاه است. اين تجربيات و نوع تربيت بالاخره نظام خاصي براي تظاهر خود پيدا مي کند ( نظام هايي چون: اساطير، داستانها، نهاد ها، ايدئولوژي ها و ....).
و اما یک سوال:
آيا مي توان گفت بحراني که جوانان امروزي در کشورهاي صنعتي با آن رو برو هستند حاصل محيط نامناسب دوران جنگ جهاني دوم است؟ آيا مي توان گفت رزم آوران جنگ دوم جهاني همان کودکان محيط رعب، وحشت و گرسنگي جنگ جهاني اول بودند؟

زبان و تفکر

روانشناسي زبان نام رشته علمي تازه اي است که از ترکيب دو علم روان شناسي و زبان شناسي به وجود آمده است.
يکي از مسائلي که در هر دو رشته روان شناسي و زبان شناسي مشترک است بررسي رابطه زبان و تفکر است. در اين موضوع اين علوم و خاصه علم تازه شکل گرفته روانشناسي زبان، با سوالاتي از اين قبيل مواجه مي شود: آيا تفکر بدون زبان امکان پذير است؟ ما چگونه افکار و احساسات خود را در قالب زبان مي ريزيم؟ و آيا اين قالب افکار و احساسات ما را تحت تاثير قرار مي دهد؟ آيا شنونده همان چيزي را مي فهمد که گوينده پيام مد نظر داشته؟ آيا کساني که داراي زبان هاي متفاوتي هستند به شيوه متفاوتي مي انديشند؟
در اين مقال سعي داريم تا حدودي از ديدگاه متخصصان به اين سوالات پاسخ دهيم.
يکي از مهمترين سوالات در رابطه بين زبان و تفکر اين است که آيا تفکر بدون زبان ممکن است؟ متخصصين روانشناسي زبان بيان مي دارند که تفکر بدون زبان ممکن است اما در سطحي بسيار پايين که شايد نتوان نام تفکر را بر آن گذاشت مانند تفکر حيوانات منجمله ميمون ها و شامپانزه ها. به گفته بسياري از زبان شناسان و روانشناسان، تنها وسيله تفکر سطح بالا و انتزاعي، زبان است. به عبارتي مي توانيم بيان کنيم که در تفکر سطح بالا زبان همان تفکر است و تفکر همان زبان. زبان ابزار انديشيدن است و بدون اين ابزار انديشه انسان بسيار خام و ابتدايي است. يکي از مهمترين تفاوتهاي انسان با ديگر حيوانات همين توانايي يادگيري زبان است. همين توانايي است که به او قدرت انديشيدن و تفکر سطح بالا را مي دهد. انديشه زبان دروني شده است. اگر مقولات زباني را از ذهنمان بيرون بکشند قادر به انديشيدن نيستيم. امتحان کنيد ببينيد مي توانيد بدون اينکه از زبان استفاده کنيد بيانديشيد؟ آيا مي توانيد بدون اينکه واژه اي را در زهن خود بياوريد بيانديشيد؟ آيا مي توانيد بدون اينکه با خود حرف بزنيد بيانديشيد؟
سوال مهم و هيجان انگيز ديگري که پيش مي آيد اين است که زبان چه تاثيري بر نحوه تفکر و در کل چه تاثيري در جهان بيني ما دارد؟ براي پاسخ دادن به اين سوال بايد به بحث نسبيت زبان بپردازيم. نسبيت زبان بدين معنا است زبان درشناخت ما از جهان تاثير دارد و هر زباني تاثير متفاوتي نسبت به زبانهاي ديگر دارد. نسبيت درزبان براساس دو اصل ويک نتيجه قراردارد.
1) زبان تصوير درستي از جهان خارج به دست نمي دهد.
2) هر زبان واقعيت متفاوتي از جهان به دست مي دهد.
نتيجه: چون زبان جهان واقعي را تحريف مي کند و چون ما در قالب مقولات زباني فکر مي کنيم، پس ما جهان را از دريچه زبان خود مي بينيم و به عبارتي ديگر جهان را تحريف شده و آنگونه که زبانمان برايمان ترسيم مي کند، مي بينيم.
اين بدان مي ماند که شما از پشت عينک خاصي به دنيا بنگريد و قادر نباشيد بدون آن عينک چيزي ببينيد. پس شناخت اين عينک و ويژگي هايش بسيار مهم است تا بتوانيم شناخت خودمان از دنيا را تصحيح کنيم و دست به تعمير و اصلاح اين عينک بزنيم.
در اينجا به بيان مثالهايي مي پردازيم تا مسئله روشن تر شود. يکي از بارز ترين مسائل نام گذاري و طبقه بندي ما از جهان واقعي مي باشد که بر اساس واقعيت نيست. ما مجبوريم بر اساس همان مقوله ها و طبقه بندي هاي زباني بيانديشيم و احساس کنيم نه بر اساس واقعيت. مثلا در طبيعت ترکيبي به نام H2O وجود دارد ولي ما در زبان خود اسامي مختلفي براي آن قائليم از آب گرفته تا يخ، بخار، مه، ابر، شبنم، برف، باران، دريا، برکه، چشمه، درياچه و ..... مثال ديگري که نشان مي دهد طبقه بندي زباني با واقعيت تطابق ندارد رنگ مي باشد. مي دانيم رنگ ناشي از طيف نور مرئي براي انسان است که به صورت طيفي پيوسته است نه گسسته اما زبان رنگ ها را بر اساس مقياسي گسسته تقسيم بندي مي کند و براي آنها نام هاي مختلفي بر مي گزيند. مثلا آبي ، سبز و ... جالب اينجاست که ملل مختلف تقسيم بندي هاي متفاوتي از طيف نور مرئي به دست مي دهند. مثلا يکي از قبايل سرخ پوست امريکا طيف نور را به سه رنگ تقسيم مي کند ولي در فارسي اين طيف نور به هفت رنگ تقسيم مي شود. حال چرا به هفت رنگ تقسيم مي شود خودش جاي بحث دارد و شايد از اينجا ناشي شود که عدد هفت براي ما ايراني ها و خيلي از ملل جهان معناي خاصي دارد. از اين گذشته افراد به تناسب ويژگيها و حرفه و يا علاقه مندي ها يشان تقسيم بنديهاي متفاوتي از رنگ ها دارند. يک نقاش فقط يک نوع رنگ زرد نمي بيند بلکه چندين رنگ زرد در نظر او وجود دارند. زرد تيتانيوم، زرد هندي، زرد اخرايي، و... اينجاست که يک نقاش درک درست تري از رنگهاي دنياي خارج دارد و مي تواند يک نقاشي زيبا خلق کند چون قدرت تميز بيشتري دارد.
اينها مثال هايي کاملا عيني از اين مسئله بود که زبان دنياي ما را تغيير مي دهد و ما از دريچه زبان خود به دنيا نگاه مي کنيم.در اينجا از آوردن مثال هايي پيچيده تر در مورد اينکه چگونه زبان درک ما از مفاهيمي انتزاعي همچون آزادي، امنيت، عشق، خدا و... را تحت تاثير قرار مي دهد پرهيز مي کنيم.
همانطور که ديديم زبان ها هر يک تصوير متفاوتي ازجهان به ما ارائه مي کنند و کاربران هر زبان دنيا را متفاوت از ديگران مي بينند و چون از کودکي با زباني انس مي گيرند گمان مي کنند که ديگران نيز دنيا رامانند آن ها مي بينند. يکي از مسائلي که مي تواند درک درست تري از جهان خارج در مقبل تحريف زبان به ما بدهد اين است که فرد به چند زبان مسلط باشد. کسي که به چند زبان مسلط است تصوير درست تري از دنياي خارج دارد چون مي تواند مقايسه کند. کسي که فقط يک عينک بر چشم دارد نمي تواند دنيا را طور ديگري ببيند اما کسي که چندين عينک استفاده مي کند مي تواند در مورد نواقص و مزاياي هر يک به قضاوت بنشيند. به نظر من از زبان يک فرد مي توان به خيلي از خصوصيات فرد پي برد. کسي که زبان گسترده تر و پيچيده تري دارد مسلما تفکر سطح بالاتري دارد و حتي مي توان گفت کسي که دايره واژگاني بيشتري دارد در تفکر انتزاعي برتر و بهتر عمل مي کند. و حتي مي توان پا را فراتر گذاشت و گفت کسي که زبان انتزاعي تري دارد با هوش تر است. در بسياري از آزمون هاي هوش که معروف ترين آنها «وکسلر» است، نيمي از سوالات آزمون به تواناييهاي کلامي بستگي دارد. پس مي بينيم که زبان و گسترش و توسعه آن يکي از مولفه هاي هوش درنظر گرفته شده است.
زبان فارسي ويژگي هاي خاص خود را دارد و کاربران اين زبان نوع تفکر خاصي دارند. جاي خالي تحقيقاتي پيرامون ويژگي هاي زبان فارسي و تاثيرش بر نحوه تفکر فارسي زبانان احساس مي شود. اميد است اين رشته نو پا (روان شناسي زبان) بتواند جاي خود را در محافل علمي و تحقيقاتي ايران باز کند.
برگرفته از کتاب زبان و تفکر محد رضا باطني (1373) انتشارات معاصر.